تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 630

مساهمون:

ص٦٣٠
فرستادگان در رجب سال دويست و هفتادم به مصر رسيدند و معتضد پس از فرستادن صداق از شهر بلد و موصل از راه آب به مدينة السلام فرود آمد . ابو سعيد احمد بن حسين منقذ حكايت مىكند كه روزى پيش حسن بن جصاص رفتم جعبه‌اى كه داخل آن را با حرير پوشانيده بودند جلو روى او بود و جواهراتى در آن بود كه به شكل تسبيح پكانيده بودند و چيزى سخت نكو بود بخاطرم آمد كه شمار تسبيح‌ها از بيست فزون است ، به دو گفتم : « خدا مرا قربانت كند هر تسبيح چند دانه است ؟ » گفت : « صد دانه و وزن همهء دانه‌ها يكيست و كم و زياد ندارد و وزن همهء تسبيح‌ها همانند است . » شمشهاى طلا نيز پيش او بود كه آن را مانند هيزم با قپان وزن ميكردند ، وقتى از پيش او برون آمدم ابو العيناء به من برخورد و گفت : « اى ابو سعيد اين مرد را چگونه ديدى ؟ » و من آنچه را ديده بودم با او بگفتم و او سر به آسمان برداشت و گفت خدا را اگر من و او را در ثروت برابر نكرده‌اى لااقل در گورى برابر كن . » و بنا كرد بگريد ، گفتم : « اى ابو عبيد الله چرا اينطور شدى ؟ » گفت : « از رفتار من تعجب مكن به خدا اگر آنچه را من ديده‌ام ديده بودى بدتر از اين ميشدى . » سپس گفت : « خدا را بر اين حال شكر . » و گفت : « اى ابو سعيد ، جز اكنون هيچوقت خدا را بخاطر گورى ستايش نكرده بودم . » من از يكى كه از كار ابن جصاص مطلع بود پرسيدم : « انتهاى اين تسبيحها چه بود ؟ » گفت : « ياقوتى سرخ كه شايد قيمت آن بيشتر از خود تسبيح بود . » وفات ابو العيناء در جمادى الاول سال دويست و هشتاد و دوم در بصره رخ داد . كنيهء وى ابو عبيد الله بود ، در همين سال با زورقى كه هشتاد كس در آن بود از مدينة - السلام به بصره ميرفت ، زورق غرق شد و از سرنشينان آن هيچكس نجات نيافت جز ابو العيناء كه كور بود و بكنار زورق چسبيده و زنده برونش آوردند و ديگران همه تلف شدند . وقتى جان بدر برد و به بصره رسيد بمرد . ابو العيناء بحاضر جوابى و زبان آورى چنان بود كه هيچيك از همگنانش بپاى او نميرسيد . وى با ابو على بصير
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 630 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي