تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 606

مساهمون:

ص٦٠٦
مهلبى كه از بزرگان اصحاب على بن محمد بود پس از اين واقعه در بصره بود و در محل معروف به مقبرهء بنى يشكر منبرى نهاده بود و روز جمعه با مردم نماز كرد و بر آن منبر بنام على بن محمد خطبه ميخواند و بر ابو بكر و عمر رحمت ميفرستاد ولى در خطبهء خويش از عثمان و على ياد نميكرد به جباران بنى عباس و ابو موسى اشعرى و عمر بن عاص و معاوية بن ابو سفيان لعنت ميكرد زيرا بطوريكه سابقا در همين كتاب گفته‌ايم وى بر عقيدهء خوارج ازارقه بود . وقتى باقيماندهء مردم با اين عمل مهلبى مأنوس شدند در يك روز جمعه كه فراهم آمده بودند تيغ در آنها نهاد ، بعضى جان بدر بردند و گروهى كشته و غريق شدند و بسيار كس از مردم در خانه‌ها و چاهها پنهان شدند و شبانگاه بيرون ميآمدند و سگها را گرفته ميكشتند و ميخوردند ، موش و گربه را نيز ميخوردند و اين حيوانات را چنان نابود كردند كه ديگران بدان دست نمىيافتند و چون يكى از آنها مىمرد او را مىخوردند منتظر مرگ همديگر ميماندند و هر كه ميتوانست همدم خود را ميكشت و مىخورد ، با وجود اين آب خوردن نداشتند . از يك زن بصرى نقل ميكنند كه وى بر بالين زن محتضرى حضور داشت و خواهر آن زن نيز آنجا بود اطراف او را گرفته بودند و منتظر بودند بميرد و گوشتش را بخورند ، آن زن گويد به زحمت جان داده بود كه روى او ريختيم و گوشتش را پاره پاره كرديم و خورديم خواهرش نيز حاضر بود و لب رود آمده بود و گريه ميكرد و سر خواهرش را همراه داشت ، به او گفتند چرا گريه ميكنى ؟ گفت دور خواهرم جمع شدند و نگذاشتند درست بميرد و پاره پاره‌اش كردند به من نيز ستم كردند و از گوشت او جز اين سر چيزى به من ندادند ، شكايتش اين بود كه دربارهء خواهرش به او ستم كرده‌اند و نظير اين و بدتر از اين بسيار بود . در سپاه وى كار بدانجا رسيده بود كه زنانى از فرزندان حسن و حسين و عباس و هاشميان و قرشيان و ساير عربان و كسان را ميفروختند . هر زنى به دو درهم