و سه درهم فروخته ميشد و نسب او را ببانگ بلند ميگفتند كه اين دختر فلان و فلانى است . هر زنگى ده و بيست و سى تا از آنها داشت كه زنگان با آنها هم بستر مىشدند و چون كنيزان خدمت زنان زنگى ميكردند زنى از نسل حسن بن على بن ابى طالب كه پيش يكى از زنگان بود از على بن محمد يارى خواست و تقاضا كرد او را به زنگى ديگرى بدهد و از محنتى كه دچار آن است خلاص كند ، به دو گفت :
« اين آقاى تست و بيشتر از ديگران به تو حق دارد . » كسان دربارهء شمار مردمى كه در اين سالها كشته بود گفتگو دارند كه بيشتر و كمتر گفتهاند آنكه بيشتر پنداشته گويد : « در ضمن اين شهرها و ولايتها و دهكدهها كه گشود و مردم آن بكشت چندان كس از مردم نابود كرد كه بشمار نيايد و جز عالم الغيب كس نداند . » و آنكه كمتر پنداشته گويد : « پانصد هزار كس از مردم نابود گرديدند . » و هر دو گروه از روى حدس و گمان ميگويند كه ضبط و شمار آن نميشد كرد .
قتل وى چنان كه همين پيش گفتيم بسال دويست و هفتاد و در خلافت معتمد بود .
پس از آن بسال دويست و هفتاد و سوم موفق ، صاعد بن مخلد را بجنگ صفار فرستاد و سالارى سپاه داد و به بدرقهء او برون شد ، وقتى صاعد به ديار ايران رفت جبارى كرد و قدرت بسيار يافت . يك روز كه از مدائن ميرفته بود به وضعى رسوا حجامت كرد و اندك پوششى بر او بود و اين خبر را با رفتار جبارانهء او براى موفق نقل كردند . ابو محمد عبد الله بن حسين بن سعد قطربلى دبير در ضمن قصيدهء درازى كه فقط بنقل يك شعر آن اكتفا مىكنيم در اين باب گويد : « وقتى طغيان كرد و رسم عجم گرفت و با رسوائى و در پوششى اندك حجامت كرد روزگارش تيره شد . » موفق او را به واسط احضار كرد ، مدت وزارتش تا وقتى او و برادرش عبدون نصرانى را بگرفتند هفت سال بود . پس از حبس صاعد يكى از كنيزان وى كه جعفر نام داشت و صاعد دلباختهء او بود بمرد و چند روز بعد مادر موفق نيز درگذشت
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 607
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٦٠٧