روز را تنهاست و دربارهء مقاصد خويش انديشه مىكند آنچه مينمايد جز آنست كه در دل دارد و هيچكس را بمشورت و غيره در تدبير امور خود دخالت نميدهد . وسيلهء تفريح و سرگرمى او غلامان كوچك است كه تربيتشان كرده و آنها را پيش خود ميخواند و كاردهاى چرمين را كه مخصوص ايشان است ساخته به آنها ميدهد تا در حضور وى با آن زد و خورد كنند و چون از تدبير امور خويش فراغت يابد بيشتر بدين مشغول است .
وقتى بسال دويست و شصتم و بقولى بسال دويست و پنجاه و نهم صفار در طبرستان با حسن بن زيد حسينى جنگ كرد و حسن بن زيد بگريخت و يعقوب در تعقيب وى اصرار ورزيد و فرستادگان سلطان كه نامه از معتمد آورده بودند پيش وى بودند وارد و از تعقيب حسن بن زيد باز آمده بود ، يكى از فرستادگان كه اطاعت مردان وى را در اين جنگ ديده بود گفت : « اى امير هرگز روزى چنين نديده بودم . » صفار گفت : « عجيبتر از آن چيزى است كه به تو خواهم نمود . » آنگاه به محلى كه اردوگاه حسن بن زيد آنجا بود نزديك شدند و ديدند كه كيسههاى پول و آذوقه و سلاح و لوازم و همهء چيزهايى كه سپاه هنگام فرار بجا گذاشته همچنان هست و ياران يعقوب دست به چيزى نزده و نزديك آن نشدهاند . و نزديك آنجا در محلى كه اردوگاه دشمن ديده ميشد و يعقوب آنها را گذاشته بود اردو زده بودند . فرستاده گفت : « اين سياست و تربيتى است كه امير آنها را بدان عادت داده كه مطابق منظور او رفتار كنند . » هميشه بر پارهء نمدى مىنشست كه در حدود هفت وجب درازى و دو ذراع يا كمى بيشتر پهنا داشت ، سپرش پهلوى او بود و بدان تكيه ميداد ، در خيمهء وى چيزى جز آن نبود . وقتى بشب يا روز ميخواست بخوابد سر بسپر مينهاد و پرچمى را مىكند و تشك خود ميكرد ، بيشتر لباسش يك نيم تنهء رنگ كردهء فاختى بود . رسم وى آن بود كه سرداران و بزرگان به ترتيب بدر خيمهگاه او ميشدند بطورى كه آنها
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 603
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٦٠٣