تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 594

مساهمون:

ص٥٩٤
روزى دفاتر كتابخانه را به مهتدى نشان ميدادند و پشت يكى از كتابها اين اشعار را ديد كه معتز گفته و به خط خود نوشته بود : « علاج بيمارى خويش را از طب يافتم اما علاج عشق را نتوانست . از عشق بناليدم و همواره صبر كردم و از صبر و نالهء خويش عجب دارم . اگر بيمارى كسى را از يار باز ميدارد بيماريم مرا از عشق شما باز نميدارد . هرگز از دلدار ملول نميشويم ايكاش هميشه با محبوب بودم و محبوب با من بود . » چهرهء مهتدى درهم رفت و گفت : « به اقتضاى جوانى سخن گفته است . » و خود او غالبا شعر اول را تكرار ميكرد . محمد بن على ربعى كه غالبا در ملازمت مهتدى و مردى خوش محضر بود ، ايام و اخبار كسان را نيك ميدانست . گويد شبها پيش مهتدى ميرفتم ، شبى به من گفت : « خبر نوف را كه از على بن ابى طالب نقل كرده ميدانى ؟ » گفتم : « بله اى امير مؤمنان نوف گويد : شبى على رضى الله عنه را بديدم كه مكرر برون و درون ميشد و آسمان را مينگريست ، آنگاه به من گفت : « اى نوف آيا خفته‌اى ؟ » گفتم : « اى امير مؤمنان از اول شب چشمم باز است . » گفت : « اى نوف خوشا آنها كه به دنيا بىرغبت و بآخرت راغبند آنها كسانى هستند كه زمين خدا را فرش و خاك را خوابگاه و آب را زينت و كتاب او را شعار و دعا را روپوش خود كرده‌اند ، آنگاه بروش عيسى بن مريم عليه السلام از دنيا بريده‌اند . اى نوف خداى تعالى به بندهء خود عيسى عليه السلام وحى كرد به بنى اسرائيل بگو با دلهاى مطيع و ديدگان بيمناك و دستان پاك بخانه‌هاى من در آيند به آنها بگو كه من دعاى هيچ كس را كه حق يكى از مخلوق پيش او باشد نمىپذيرم . » محمد بن على ربعى گويد : « به خدا مهتدى اين خبر را به خط خويش نوشت و من در دل شب كه او در اطاق مخصوص خود با خدا خلوت كرده بود مىشنيدم كه ميگريست و ميگفت : « اى نوف خوشا آنها كه به دنيا بىرغبت و بآخرت راغبند . » و خبر را تا آخر مىرساند و چنين بود تا قصهء وى و تركان رخ داد كه او را بكشتند . محمد بن على گويد : يك روز كه با مهتدى بخلوت بودم و از آفات دنيا و از راغبان