ديار بحرين رفت و حكايتى كه با اعراب داشت نخستين بار محمد بن حسن بن سهل برادرزادهء ذو الرياستين فضل بن سهل ، رفيق مأمون نوشته است . اين محمد همان است كه قصهء او را با معتضد بالله ياد كردهايم و ميان كسان مشهور است كه او را چون مرغ بر آتش نهاد و پوستش باد ميكرد و ميتركيد .
كسان خبر صاحب الزنج را ضمن اخبار و كتب مربوط به سپيد جامگان ياد كردهاند و ما همهء اخبار او را با آغاز خبر بلاليان و سعديان كه در بصره بود در كتاب اوسط آوردهايم و حاجت بتكرار آن نيست . در اين كتاب نيز در جاى مناسب شمهاى از اخبار و كار و كشته شدن او را ياد خواهيم كرد .
مسعودى گويد : در همين سال كه سال دويست و پنجاه و پنجم بود و بقولى بسال دويست و پنجاه و ششم در ماه محرم وفات عمرو بن بحر جاحظ در بصره رخ داد . هيچكس از محدثان و دانشوران بيشتر از او تأليف نداشت ، وى طرفدار عثمانيان بود . ابو الحسن مدائنى نيز تأليف بسيار داشت ولى ابو الحسن مدائنى هر چه را شنيده بود بقلم مىآورد اما تأليفات جاحظ با وجود عثمانى بودن وى زنگ از خاطر مىبرد و دلايل روشن را نمودار مىكند كه شيوهاى خوب و ترتيبى منظم و عباراتى روان دارد و هر جا از ملامت خواننده بيم كند از جد به هزل رود يا از پس حكمتى بليغ نادرهاى ظريف آرد .
جاحظ تأليفات نكو دارد ، كتاب البيان و التبيين از همه مهمتر است و در آنجا نثر و نظم و اشعار نخبه و اخبار خوب و خطبههاى بليغ فراهم آورده كه اگر كسى همان را داشته باشد او را بس است و كتاب الحيوان و كتاب الطفيليين و كتاب البخلا نيز از اوست و ديگر كتابهايش آنچه تأييد ناصبىگرى و ضد حق نباشد در نهايت كمال است و از معتزليان سلف و خلف هيچكس فصيحتر از او نبود . وى غلام ابراهيم بن سيار نظام بود و علم از او گرفت و از وى آموخت .
يموت بن مزرع كه جاحظ دايى وى بود گويد : « كسانى از مردم بصره و دوستان دايى من در بيماريى كه از همان بمرد پيش وى آمدند و حال او را پرسيدند ، گفت :
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 596
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٥٩٦