« از دو جهت عليلم از بيمارى و از قرض . » آنگاه گفت : « من بيماريهاى متناقض دارم كه از هر يك بيم تلف هست ، مهمتر از همه هفتاد و چند سال است . مقصودش عمر هفتاد و چند ساله بود . يموت بن مزرع گويد : « نيمهء راست خود را از شدت حرارت ، صندل و كافور ميماليد و نيمهء ديگر را اگر با مقراض ميبريدند از شدت سستى و سردى احساس نميكرد . » ابن مزرع گويد از جاحظ شنيدم كه ميگفت : « در بصره مردى را ديدم كه صبح و شب به كار مردم مشغول بود . به دو گفتم : « خويشتن را به زحمت انداختهاى لباست را كهنه و استرت را لاغر ميكنى و غلامت را ميكشى و راحت و آرام ندارى ، چه شود اگر كمى كوتاه بيايى ؟ » گفت : « چهچه مرغان سحر را از درختان و آهنگ كنيزكان را به وسيلهء ساز شنيدهام و هيچيك چون آهنگ سپاسدارى كه دربارهء او نكوئى كرده يا در انجام دادن حاجتش كوشيدهام طربانگيز نبوده است . » يموت از بيم آنكه بنامش فال بد زنند بعيادت بيمارى نميرفت ، وى اخبار نكو و اشعار خوب دارد . در طبريهء اردن مقيم شد و همانجا بمرد و اين از پس سال سيصدم بود .
وى اهل علم و نظر و معرفت و بحث بود ، پسرى بنام مهلهل داشت كه اكنون يعنى سال سيصد و سى و دو از شاعران تواناست و پدرش يموت خطاب به او گويد : « مهلهل ، من سخت و سست زمانه را آزمودهام و روزگار با من كشاكشها داشته است . در همه جا با مردم پنجه زدهام و سران و فرومايگان به من سر فرود آوردهاند . بدترين رنجى كه دل مرا پريشان مىكند بزرگواريست كه زمانهء ناسازگار او را زبون كرده باشد . همين غم بس است كه مردى و الا نسب تباه شود و غلامزادگان بر تخت باشند . از اين نگرانى كه وقتى من بميرم تو تباه شوى خواب از چشمم ميرود . بميرم يا بمانم مايهء دلگرمى من اينست كه لطف خداوند شامل تو شود و از پس مرگ من استخوانت محكم شود و حادثهء سخت ترا از جا نبرد . بگو پدر من بخشندهء دانش بود و اگر گويند پدرت كه بود بگو يموت كه بيگانه و خويش بعلم تو معترف شوند و دروغ زن انكار آن نتواند كرد . » مهتدى اخبار نكو دارد كه در كتابهاى سابق خود آوردهايم ، و الله ولى التوفيق . 110
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 597
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٥٩٧