تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 592

مساهمون:

ص٥٩٢
كه از كار جلوس فراغت يافت به من گفت باشم و برخاست . مدتى دراز بنشستم ، آنگاه مرا بخواست و پيش او رفتم كه بر حصير نماز نشسته بود ، به من گفت : « اى صالح ، تو آنچه را در خاطر دارى ميگوئى يا من بگويم ؟ » گفتم : « امير مؤمنان بگويد بهتر است . » گفت : « مثل اينكه كار مجلس ما را پسنديدى و گفتى چه خليفهء خوبى بود اگر قايل به خلق قرآن نبود . » گفتم : « بله . » گفت : « مدتى بر اين عقيده بودم تا پيرى از اهل فقه و حديث را از مردم اذنهء شام پيش واثق آوردند كه به بند بود ، مردى بلند قامت و خوش منظر بود و بدون ترس سلام كرد و دعائى مختصر گفت و من در چشمان واثق ديدم كه از او شرمگين و نسبت به وى مهربان بود ، به دو گفت : « اى پير بسؤالات ابو عبد الله احمد بن ابى دواد جواب بده . » گفت : « اى امير مؤمنان احمد از مناظره فرو ميماند . » ديدم كه واثق بجاى رأفت و مهربانى كه داشت خشم آورد و به دو گفت : « ابو عبد الله از مناظره فرو ميماند ؟ » پير گفت : « اى امير مؤمنان سخت نگير ، اجازه ميدهى با او سخن كنم . » واثق گفت : « اجازه دارى . » پير رو به احمد كرد و گفت : « اى احمد ، ميگوئى مردم بچه چيز معتقد باشند . » گفت : « به خلق قرآن . » پير گفت : « اين اعتقاد بخلق قرآن كه مردم را بدان ميخوانى جزو دين است كه دين بدون آن كامل نيست . » گفت : « بله . » پير گفت : « پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم مردم را به اين عقيده خواند يا نخواند ؟ » گفت : « نخواند . » گفت : « پيمبر اين را ميدانست يا نميدانست . » گفت : « ميدانست . » گفت : « پس چرا مردم را به عقيده‌اى ميخوانى كه پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم آنها را بدان نخوانده است . » و احمد خاموش ماند . پير گفت : « اى امير مؤمنان اين يكى » پس از مدتى به دو گفت : « اى احمد خداوند در كتاب عزيز خويش گفته : « اكنون دينتان را براى شما بكمال آوردم و نعمت خويش را براى شما تمام كردم و مسلمانى را دين شما انتخاب كردم . » و تو ميگوئى دين جز با اعتقاد بخلق قرآن بكمال نميآيد آيا خدا راست ميگويد كه دين كامل است يا تو كه ميگوئى ناقص است ؟ » و او خاموش ماند . پير گفت :