و زاهدان آن سخن بسيار رفت ، به دو گفتم : « اى امير مؤمنان ، چرا انسان عاقل صاحب تميز كه همهء آفات دنيا و زوال و فريب آن را ميداند باز هم دنيا را دوست دارد و بدان دل ميدهد ؟ » مهتدى گفت : « حق دارد كه از دنيا خلق شده و دنيا مادر اوست ، در آنجا پرورش يافته و مايهء معاش اوست روزى از آن مىخورد و مايهء بقاى اوست و بدانجا باز ميگردد و محل اجتماع اوست در آنجا تحصيل بهشت مىكند و مبدأ نيك بختى اوست . دنيا راهى است كه پارسايان از آن ببهشت ميگذرند ، پس چگونه راهى را كه سالك خويش را اگر بهشتى باشد به بهشت و نعيم دايم جاويد آن مىرساند دوست ندارد . » گويند اين سخن را على بن حسن بن على بن ابى طالب رضى الله عنهم در جواب يكى كه همين سؤال را از او كرده بود گفته بود و اين سخن از امير مؤمنان على بن ابى طالب رضى الله عنه كه در مدح دنيا و ذم منكر دنيا گفته و سابقا در همين كتاب ضمن سخن از زهد و سرگذشت وى آوردهايم ، گرفته شده است .
مسعودى گويد : خروج صاحب الزنج در بصره بدوران خلافت مهتدى بسال دويست و پنجاه و پنجم بود . وى مدعى بود كه على بن محمد بن احمد بن عيسى بن زيد ابن على بن حسن بن على بن ابى طالب است . بيشتر كسان ميگويند نسب خاندان ابو طالب را بدروغ به خود بسته بود . وى از مردم ورزنين يكى از روستاهاى رى بود و اعمالش نشان ميداد كه طالبى بودنش مشكوك است كه عقيدهء خوارج ازارقه داشت و اينكه زنان و كودكان و پيران فرتوت را كه مستوجب قتل نبودند ميكشت دليل اين سخن است .
خطبهاى داشت كه آغاز آن چنين بود : « الله اكبر ، الله اكبر لا إله الا الله حكمى جز خدا نيست . » وى همهء گناهان را مايهء كفر ميدانست و ياران وى همه زنگان بودند . ظهور وى از بئر نخل ما بين مدينة الفتح و كرخ بصره بشب پنجشنبه سه روز مانده از رمضان سال دويست و پنجاه و پنجم بود . بسال دويست و پنجاه و هفتم بصره را بگرفت و بشب شنبه دوم صفر سال دويست و هفتادم بدوران خلافت معتمد كشته شد . مردم دربارهء اخبار و جنگها و سرگذشت او كتابهاى بسيار نوشتهاند . اخبار او را با آغاز كارش تا وقتى به
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 595
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٥٩٥