تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 593

مساهمون:

ص٥٩٣
« اى امير مؤمنان اين دو . » آنگاه پس از مدتى گفت : « اى احمد ، با توجه به اين سخن خدا عز و جل كه گويد : « اى پيمبر آنچه را به تو نازل شده ابلاغ كن تا آخر » اين اعتقاد كه مردم را بدان ميخوانى از جمله چيزهايى است كه پيمبر صلى الله عليه و سلم به امت ابلاغ كرده است يا نه ؟ » و او خاموش ماند . پير گفت : « اى امير مؤمنان اين سه . » آنگاه پس از مدتى گفت : « اى احمد به من بگو وقتى پيمبر صلى الله عليه و سلم اين اعتقاد خلق قرآن را كه تو مردم را بدان ميخوانى ميدانست آيا روا بود كه آن را بمردم نگويد يا نه ؟ » احمد گفت : « روا بود . » گفت : « براى ابو بكر و عمر و همچنين براى عثمان و همچنين براى على روا بود ؟ » گفت : « بله . » پير رو به واثق كرد و گفت : « اى امير مؤمنان اگر آنچه براى پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم و اصحاب او روا بود براى ما روا نباشد خدا هيچ چيز را براى ما روا نكند . » واثق گفت : « بله بند او را باز كنيد . » وقتى بند او را بگشودند آن را برداشت . واثق گفت : « كارش نداشته باشيد . » سپس به پير گفت : « چرا بند را نگهداشتى ؟ » گفت : « قصد دارم آن را نگهدارم و وصيت كنم كه در كفنم بگذارند تا به خداوند بگويم : « پروردگارا از اين بنده‌ات بپرس چرا مرا به ستم در بند كرد و كسانم را بترسانيد ؟ » واثق بگريست و پير و همهء حاضران بگريستند . پس از آن واثق به دو گفت : « اى پير مرا حلال كن » گفت : « اى امير مؤمنان وقتى از منزلم بيرون آمدم به احترام پيمبر صلى الله عليه و سلم و خويشيى كه با او دارى ترا حلال كردم . » چهرهء واثق بگشود و خرسند شد . پس از آن به او گفت : « پيش ما بمان كه با تو انس گيرم . » گفت : « اقامت من در محل خودم بهتر است و من پيرى فرتوتم و حاجتى دارم . » گفت : « هر چه ميخواهى بخواه . » گفت : « اى امير مؤمنان اجازه دهد به همان جا كه اين ظالم مرا از آنجا برون كرده باز گردم . » گفت : « اجازه دادم . » و بگفت تا جايزه‌اى به او بدهند اما نپذيرفت من از آن وقت از اين عقيده برگشتم و پندارم كه واثق نيز از آن برگشت .
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 593 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي