ما يك پير هاشمى هست كه كنيزان را تعليم ميدهد و در نواختن عود از او ماهرتر است . » پير را احضار كردند عود را طرب انگيزتر از او زد احمد گفت : « برو . » گفت : « سه تار بيارند . » سه تارى به او دادند و آهنگى بزد كه بهتر از آن نميشد و آوازى سخت نكو خواند حاجب گفت : « خدا ارباب را عزت دهد فلان بنكدار كه مجاور ماست ماهرتر از اوست . » بنكدار را بياوردند و بهتر و خوشتر از او زد . ابن مدبر گفت : « ما هر چه ميشد براى تو كرديم و ناچار بايد ترا از منزلمان بيرون كنيم . » گفت : « آقاى من يك چشمه كار ديگر مانده است . » گفت : « چيست ؟ » گفت : « بگو كمانى با پنجاه ساچمهء سربى بيارند و اين حاجب را چهار دست و پا بدارند و من همه را به دبرش ميزنم اگر يكى را خطا كردم ، گردنم را بزنيد حاجب بناليد و ابن مدبر اين را وسيلهء تسكين خاطر خويش و مكافات و سزاى غفلت او دانست كه طفيلى را به مجلس راه داده بود . بگفت تا دو خرك بياوردند و يكى را روى ديگرى نهادند و حاجب را روى آن ببستند و كمان و ساچمه بياوردند و به طفيلى دادند كه بينداخت و هيچيك خطا نكرد . وقتى حاجب را رها كردند از درد ميناليد ، طفيلى گفت : « آيا بر در ارباب كسى هست كه اين كار تواند كرد ؟ » گفت : « اى زن فلان ، وقتى نشين من هدف باشد نه ! » طفيلىها حكايتهاى نكو دارند مانند حكايت بنان طفيلى با موكل دربارهء لوزينه كه از يك آغاز كرد و بالا رفت و براى هر شمار از قرآن شاهد آورد كه با ديگر حكايات طفيلىها بشرح و تفصيل در كتاب اخبار الزمان و اوسط آوردهايم و در اين كتاب شمهاى از مطالبى را كه در كتابهاى سابق نياوردهايم ، ياد ميكنيم .
مهتدى به كار دين متمايل بود و عالمان را تقرب داد و فقيهان را منزلت افزود و با آنها نكوئى كرد . مىگفت : « اى بنى هاشم بگذاريد تا من نيز چون عمر بن عبد العزيز رفتار كنم و ميان شما چنان باشم كه عمر بن عبد العزيز در ميان بنى اميه بود . » وى از لباس و فرش و خوردنى و آشاميدنى خويش بكاست و بگفت تا ظرفهاى
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 590
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٥٩٠