تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 589

مساهمون:

ص٥٨٩
از ورود او جلوگيرى نكرد . وقتى احمد بن مدبر بيامد و او را ميان جمع بديد به حاجب خويش گفت : « برو به اين مرد بگو كارى دارى ؟ » حاجب مضطرب شد و بدانست كه فريب خورده است و ابن مدبر او را خواهد كشت و در حالى كه پا به زمين ميكشيد بيامد و به طفيلى گفت : « ارباب ميگويد كارى دارى ؟ » جواب داد : « به او بگو نه . » ابن مدبر به حاجب گفت : « پيش او برگرد و بگو پس چرا اينجا نشسته‌اى ؟ » و طفيلى جواب داد : « ما تازه اينجا نشسته‌ايم . » گفت : « پيش او برگرد و بگو تو چكاره‌اى ؟ » جواب داد : « خدا ترا قرين رحمت كند ، طفيلى هستم . » ابن مدبر به دو گفت : « طفيلى هستى ؟ » گفت : « بلى ، خدايت عزيز دارد . » گفت : « مردم وجود طفيلى را كه خلوت آنها را بهم مىزند و از اسرارشان با خبر مىشود در صورتى تحمل ميكنند كه شطرنج باز يا نرد باز ماهرى باشد يا عود يا سه تار بزند . » گفت : « خدايت تأييد كند من همهء اين چيزها را ميدانم . » گفت : « تا چه حد ميدانى ؟ » گفت : « همه را در كمال خوبى ميدانم . » با يكى از نديمان خود گفت : « با او شطرنج بازى كن . » طفيلى گفت : « اگر باختم ؟ » گفت : « ترا از اين ولايت بيرون ميكنم . » گفت : « اگر بردم ؟ » گفت : « هزار درم به تو مىدهم . » گفت : « خدايت تأييد كند بهتر است بگويى هزار درم را حاضر كنند كه حضور آن مايهء قوت قلب و اطمينان بفيروزى است . » هزار درم را حاضر كردند و آن دو بازى كردند و طفيلى برد و دست دراز كرد كه درهم‌ها را بردارد حاجب براى آنكه تا حدى اين غفلت خود را تلافى كرده باشد گفت : « خدا امير را عزت دهد . اين شخص گفت شطرنج را در كمال خوبى ميداند ولى فلان غلام از او ميبرد . غلام را احضار كردند و از طفيلى ببرد ، احمد به دو گفت : « برو . » گفت : « نرد بياريد . » نرد آوردند و با او بازى كردند كه ببرد حاجب گفت : « آقاى من نرد را نيز بطور كامل نميداند كه فلان دربان از او ميبرد . » دربان را احضار كردند و از طفيلى ببرد . احمد به دو گفت : « برو . » گفت : « آقاى من عود بيارند . » عود بياوردند و بزد و خوب زد و بخواند و طرب انگيخت . حاجب گفت : « آقاى من در مجاورت