برد و او با ياران خود بگريخت و وارد سامره شد و از مردم كمك خواست و در بازارها بانگ برآورد اما فرياد رس نبود و عدهاى از يارانش جلو او ميرفتند و بناچار از فيروزى نوميد شد و نهانى بخانهء ابن خيعونه رفت كه بر او هجوم بردند و عزلش كردند و از آنجا به خانهء يارجوج بردند و به دو گفتند : « آيا ميخواهى مردم را براهى ببرى كه نميدانند چيست ؟ » گفت : « ميخواهم آنها را بروش پيغمبر صلى الله عليه و سلم و خاندان وى و خلفاى راشدين وا دارم . » به دو گفتند : « پيغمبر خدا صلى الله عليه و سلم با كسانى مانند ابو بكر و عمر و عثمان و على و ديگران بود كه از دنيا گذشته و بآخرت چشم دوخته بودند اما مردان تو يا ترك يا خزر يا فرغانى و مغربى و ديگر عجمانند كه از كار آخرت بىخبرند و جز دنيا هدفى ندارند چگونه آنها را بطريق حق وادار ميكنى ؟ » ميان وى و آنها در اين معنى و امثال آن سخن بسيار رفت . آنگاه بمردم وانمودند كه تسليم او شدند و چون نزديك بود كه كار بپايان رسد سليمان بن وهب و بقولى ديگرى بسخن ايستاد و گفت : « اين راى درست نيست و تدبير شما خطاست اگر به زبان چيزى مىگويد نيتش دربارهء شما جز اين است ، همهء شما را نابود مىكند و جمعتان را به تفرقه ميكشاند . » وقتى اين سخن را از او شنيدند « انا لله » گفتند 99 100 و با خنجرها به دو حمله بردند و اول كس كه زخمى به دو زد پسر عموى بايكيال بود كه با خنجر رگ گردن او را ببريد و در حالى كه خون فواره ميزد روى او افتاد و دهان به زخم نهاد و از خون او بمكيد تا سير شد . ترك مست بود وقتى از خون مهتدى سير شد مهتدى مرده بود و او به پا ايستاد و گفت : « اى ياران امروز همانطور كه از شراب سير شدم از خون مهتدى نيز سير شدم . » .
دربارهء چگونگى قتل مهتدى اختلاف است معروفتر از همه اينست كه او را با خنجر كشتهاند . بعضى ديگر گفتهاند آلات مردى او را فشردند تا جان داد . بعضى ديگر گويند او را ميان دو تختهء بزرگ نهادند و با طناب محكم ببستند تا بمرد . بقولى خفه شد و بقولى او را زير فرشها و مخدهها فشردند تا جان داد . چون مهتدى بمرد
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 587
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٥٨٧