تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 576

مساهمون:

ص٥٧٦
داشتم و اشكم در ديده سرگردان بود و امير مرا بر ضد ستمگرى كه در هجران و جفا اصرار داشت يارى نكرد . « و كنيز اين را بآواز خواند ، محمد گفت : « اى مانى مگر عاشقى ؟ » و او شرمگين شد و ابن طالوت به او چشمك زد كه چيزى نگويد كه از چشم امير بيفتد . مانى گفت : « اين شوق طربى نهان بود كه نمودار شد مگر از پس پيرى جوانى توان كرد ؟ » آنگاه محمد آهنگى را به مونسه پيشنهاد كرد كه شعر آن بدين مضمون بود : « او را از بادها مستور داشتند زيرا گفته بودم اى باد سلام به او برسان اگر بپردگى بودن او اكتفا مىكردند آسان بود اما از سخن گفتن او پيش باد نيز جلوگيرى كرده‌اند . » و چون او بخواند محمد بطرب آمد و رطلى شراب بخواست و بنوشيد . مانى گفت : « اگر گويندهء شعر اين را هم بر آن افزوده بود : « نفسى زدم و به وهم شبانگاهى خويش گفتم آه اگر وهم شبانگاهى او را ديدى از من سلامش برسان اما ميترسم از تيره روزى من نگذارند او بخوابد . » سخن وى احساس عشق را بهتر در جان ميانگيخت و از آب زلال بجگر تشنه نافذتر ميشد و نظم سخن بهتر بود و معنى كاملتر ميشد . » محمد گفت : « اى مانى نكو گفتى . » آنگاه بگفت تا مونسه آن را به دو شعر اول الحاق كند و بخواند و او نيز چنين كرد و آن را بخواند ، پس از آن شعرى بدين مضمون بخواند : « اى دوستان ساعتى نرويد و پيش عاشق بمانيد هر وقت از خانهء زينب گذر كرديم اشك راز نهان ما را فاش كرد . » و محمد آن را پسنديد . مانى گفت : « اگر بيم پرگوئى نداشتم به اين دو شعر دو شعر ديگر ميافزودم كه هر كس بشنود گويد نكو گفته است . » محمد گفت : « علاقه‌اى كه بسخنان نكوى تو داريم ترا از نگرانى باز دارد ، هر چه دارى بيار . » و او شعرى بدين مضمون گفت : « آهو روش هلال وش كه اگر به سنگ بنگرد آن را در هم شكند و چون لبخند زند پندارى جهش برق با مرواريد پكانيده است » محمد گفت : « اى مانى نكو گفتى ، اين شعر را نيز تكميل كن . » و شعرى بدين مضمون بخواند : « خوشيها جز با حضور كسى كه خوشى انگيزد و آوازش اشكى را كه در زندان صبر محبوس