تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 573

مساهمون:

ص٥٧٣
بود وقتى به مدينه رسيدم مردم آنجا بناليدند و سر و صدائى كردند كه نظير آن را نشنيده بودم ، من بنا كردم آنها را آرام كنم و قسم خوردم كه دربارهء او دستور بدى ندارم خانهء وى را جستجو كردم و در آنجا جز قرآنى و دعائى و چيزهائى مانند آن نيافتم وى را همراه بردم و بخدمتش قيام كردم و با او رفتار نكو داشتم يك روز كه بخواب بودم و آسمان صاف و آفتاب تابان بود سوارى بيامد كه جامهء بارانى داشت و دم اسب خود را بسته بود من از كار وى شگفتى كردم و طولى نكشيد كه ابرى بيامد و باريدن آغاز كرد و از باران سخت به زحمت افتاديم او به من نگريست و گفت « ميدانم كه از كار من متعجب شده‌اى و پنداشته‌اى من غيب ميدانم ولى چنين نيست بلكه من در صحرا بزرگ شده‌ام و بادهائى را كه باران از پى دارد ميشناسم امروز صبح بادى وزيد كه ميشناختم و بوى باران از آن بلند بود من نيز آمادهء باران شدم . » گويد وقتى به مدينة السلام آمدم اول اسحاق بن ابراهيم طاهرى را ديدم كه حاكم بغداد بود به من گفت : « اى يحيى اين مرد فرزند پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم است و متوكل را ميشناسى اگر او را بقتل اين شخص ترغيب كنى پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم دشمن تو خواهد شد . » گفتم : « به خدا از او جز اعمال خوب چيزى نديده‌ام » پس از آن به سامره رفتم و اول وصيف ترك را ديدم كه از ياران وى بودم ، به من گفت : « به خدا اگر موئى از سر اين شخص كم شود خونخواه او كسى جز من نخواهد بود . » من از گفتار آنها بتعجب بودم و آنچه را ميدانستم با ستايشى كه دربارهء او شنيده بودم به متوكل گفتم كه به دو جايزه داد و محترم داشت و نكوئى كرد . محمد بن فرج در شهر گرگان در محلهء معروف به چاه ابن عنان از قول ابو دعامه براى من نقل كرد كه در اثناى بيمارى على بن محمد بن على بن موسى كه از همان بيمارى بمرد ، بعيادت او رفتم ، وقتى ميخواستم باز گردم گفت اى ابو دعامه رعايت حق تو واجب شد ميخواهى حديثى براى تو بگويم كه خرسند شوى ؟ » گفتم : « اى پسر پيغمبر خدا بسيار به اين كار مايلم . » گفت : « پدرم محمد بن على براى من نقل كرد و گفت على
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 573 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي