سعود بشمار درآيد . يكى بود كه دم او مثل دم شمشيرى بود كه آتش در آن زده باشند . » .
ابو العباس مبرد ميگويد : « محمد بن عبد الله بن طاهر روزى بصحبت نشسته بود و ابن طالوت كه وزير و سرخاصان وى بود و بيشتر از همه در خلوت با وى مىنشست ، حضور داشت . محمد رو به وى كرد و گفت امروز بايد سومى باشد كه بصحبت و مؤانست او دل خوش كنيم ، به نظر تو كى باشد ؟ ولى ما را از بد اخلاق و فرومايه و گدا منش معاف دار » گويد لختى بينديشيدم و گفتم : « اى امير يكى را بخاطر دارم كه در مصاحبت او تكلفى نخواهيم داشت از اصرار همنشينان و سخت جانى همدمان بدور است ، وقتى بخواهى كم زحمت است و اگر اراده كنى سبك خيز است » گفت : « كيست ؟ » گفتم : « مانى وسواسى . » گفت : « به خدا خوب گفتى ، زود برويد و او را بياريد . » طولى نكشيد كه مأمور كرخ او را گرفت و به در امير آورد او را بگرفتند و مو بستردند و پاكيزه كردند و بحمام بردند و لباس تميز پوشانيدند و پيش امير بردند كه گفت : « اى امير درود بر تو باد . » محمد گفت : « و درود بر تو باد اى مانى چرا پيش ما كه بديدار تو مشتاقيم و دلمان بسوى تو مايل است نميآيى ؟ » مانى گفت : « شوق بسيار دارم و علاقهام قديم است اما جاى ديدار دور است و حايل سخت و پردهدار سنگدل . اگر اجازهء ورود آسان باشد آمدن ما آسانتر مىشود . » گفت :
« در اجازه خواستن ظرافت كردى و بايد در اجازه دادنت ظرافت كنند ، مانى را هر وقت شب يا روز بيايد مانع نشويد . » آنگاه به دو اجازهء جلوس داد و غذا بخواست و بخورد و دست بشست و بمجلس نشست . محمد مشتاق آواز مونسه كنيز دختر مهدى بود . او احضار شد . نخستين چيزى كه خواند شعرى بدين مضمون بود : « فراموش نميكنم آن وقت كه برفتند و اشك مرا كه از شدت شيفتگى ميريختم بدوستان تحميل كردند و فراموش نميكنم آن وقت كه بارهايشان هنگام شب برفت و گفتم اى روندگان به خدا اين آخرين ديدار نباشد . » مانى گفت : « نكو گفتى به حق امير اين را بر آن بيفزاى . » و شعرى بدين مضمون گفت : « با انديشهء خود نجوا
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 575
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٥٧٥