تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 541

مساهمون:

ص٥٤١
گويند طيفورى طبيب او را به وسيلهء نيشتر حجامت مسموم كرد . منتصر تصميم داشت جمع تركان را پراكنده كند . وصيف را با سپاه فراوان بجنگ تابستانى سوى طرسوس فرستاد . يك روز بغاى كوچك را بديد كه در قصر پيش ميآمد و گروهى از تركان اطراف وى بودند رو به فضل بن مأمون كرد و گفت : « خدا بكشدم اگر اينان را به انتقام قتل متوكل نكشم و جمعشان را متفرق نكنم . » و چون تركان رفتار وى را بديدند و قصد او را بدانستند فرصتى ميجستند تا يك روز كه از التهاب شكايت كرد و خواست حجامت كند سيصد درم خون از او گرفتند پس از آن شربتى بنوشيد و قوايش انحلال يافت . گويند زهر در نيشتر طبيب بود كه او را حجامت كرد . ابن ابى الدنيا از عبد الملك بن سليمان بن ابى جعفر حكايت كرد كه گفته بود : « متوكل و فتح بن خاقان را در خواب ديدم كه آتش آنها را در ميان گرفته بود محمد منتصر بيامد و اجازهء ورود خواست و نگذاشتند وارد شود آنگاه متوكل رو به من كرد و گفت : « اى عبد الملك به محمد بگو از همان پيمانه كه بما دادى نوش خواهى كرد . » گويد چون صبح شد پيش منتصر رفتم و او را تب دار ديدم و پيوسته بعيادت او رفتم و در آخر بيمارى از او شنيدم كه ميگفت : « شتاب كردم و در كار من شتاب كردند . » و از همان بيمارى بمرد . منتصر مردى پر تحمل و خردمند و نكو كار و خير دوست و بخشنده و اديب و عفيف بود و به اخلاق و الا و انصاف و حسن معاشرت پابند بود چندانكه پيش از او خليفه‌اى چون او نبود . وزيرش احمد بن خصيب خير كم و شر بسيار و جهل فراوان داشت ، پيش از خلافت منتصر خاندان ابو طالب در محنتى بزرگ بودند و جانهايشان در خطر بود ، از زيارت قبر حسين و سرزمين غراى كوفه ممنوع بودند و ديگر شيعيان آنها را نيز از حضور در اين جاها باز داشته بودند و اين بموجب فرمانى بود كه متوكل بسال دويست و سى و ششم داده بود و هم در آن سال ديريج