گفت : « لذت عفو از لذت انتقام بيشتر است و بدترين اعمال قدرتمند انتقام است . » ابو بكر محمد بن حسن بن دريد گويد يكى از دبيران شبى كه صبحگاه آن منتصر بخلافت رسيد بخواب ديد كه يكى ميگفت : « اين منتصر پيشوا و پادشاه يازدهم است كه وقتى فرمان دهد فرمانش چون شمشير قاطع است و چشم او چون بنگرد مانند روزگارى بدى و نيكى آرد . » منتصر با رعيت انصاف داد و با وجود شدت مهابت دل خاص و عام متمايل او شد . ابو الحسن احمد بن على بن يحيى معروف به ابن نديم از گفتهء على بن يحيى منجم براى من نقل كرد كه هيچ كس را چون منتصر بخشنده و بىتظاهر و تكلف نديدم . يك روز مرا بديد كه بسبب ملكى كه در مجاورت ملك من بود سخت در انديشه بودم كه ميخواستم آن را بخرم و پيوسته تدبير كردم تا مالك آن به فروش رضا داد . در آن وقت قيمت ملك را حاضر نداشتم در اين حال بودم كه پيش منتصر رفتم و گرفتگى خاطر از چهرهام نمودار بود به من گفت : « ترا انديشناك مىبينم » و من قصهء خويش را از او پوشيده همى داشتم تا مرا قسم داد و قصهء ملك را با او بگفتم گفت : « قيمت آن چند است ؟ » گفتم : « سى هزار درم . » گفت : « چقدر دارى ؟ » گفتم : « ده هزار درم . » خاموش ماند و چيزى نگفت و ساعتى به من نپرداخت آنگاه دوات و كاغذى بخواست و چيزى نوشت كه من ندانستم چيست و به خادمى كه بالاى سرش ايستاده بود به اشاره چيزى گفت كه نفهميدم ، آنگاه مرا بسخن گرفت و مشغول داشت تا غلام بيامد و جلو روى او بايستاد آنگاه منتصر برخاست و به من گفت : « اى على اگر ميخواهى بمنزلت برگرد . » وقتى از من پرسيده بود فكر ميكردم كه همه يا نصف قيمت را به من خواهد داد . بيامدم و سخت غمگين بودم ، وقتى به خانه رسيدم پيشكارم بيامد و گفت : « خادم امير مؤمنان پيش ما آمد و استرى همراه داشت كه دو كيسه بار داشت كيسه را به من داد و رسيد گرفت گويد : « چندان خرسند شدم كه اختيارم از دست برفت ، به خانه رفتم و گفتهء پيشكار را باور نداشتم تا دو كيسه را به من نشان داد و خدا را از اين بخشش كه با من كرد شكر كردم و
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 544
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٥٤٤