و گفتم : « بنظرم پادشاهيش بيش از شش ماه نپايد . » به خدا چنين شد ، از ايوان پيش وصيف و بغا رفتم كه در خانهء دوم بودند به وصيف گفتم مگر اين فراش نميتوانسته است جز اين فرش كه صورت يزيد بن وليد قاتل پسر عمو و تصوير شيرويه قاتل پدر را دارد كه پس از قتل شش ماه زنده بودهاند ، زير امير مؤمنان بيندازد ؟ » وصيف از اين بناليد و گفت ايوب بن سليمان نصرانى خازن فرشها را بيارند و چون مقابل او ايستاد وصيف به دو گفت : « جز اين فرش كه در شب حادثه زير پاى متوكل بوده و خون آلوده شده و تصوير پادشاه ايران و غيره را دارد فرش ديگرى نبود كه امروز زير امير مؤمنان فرش كنى ؟ » گفت : « امير مؤمنان منتصر سراغ اين فرش را از من گرفت و گفت : « فرش چه شد ؟ » گفتم آثار خون فراوان بر آن هست و قصد داشتم پس از شب حادثه آن را پهن نكنم گفت : « چرا آن را نميشوئى و لكهها را محو نميكنى ؟ » گفتم : « بيم دارم كسان اثر حادثه را بر فرش ببينند و مايهء شيوع خبر شود . » گفت : « خبر شايعتر از اين چيزهاست » منظورش قصهء قتل متوكل پدرش بدست تركان بود . فرش را لكه گيرى كرديم و زير او انداختيم . » وصيف و بغا گفتند : « وقتى امير مؤمنان برخاست فرش را جمع كن و بسوزان . » وقتى منتصر برخاست فرش با حضور وصيف و بغا سوخته شد . چند روز بعد منتصر به من گفت : « فلان فرش را پهن كن . » گفتم : « آن فرش كجاست ؟ » گفت : « چه شده است ؟ » گفتم : « وصيف و بغا به من دستور دادند آن را بسوزانم . » گويد خاموش ماند و تا وقتى بمرد در بارهء آن چيزى نگفت .
در يكى از اين روزها منتصر ميخواست طرب بكند و بنان بن حارث عود زن را كه مطربى زبر دست بود و سابقا بر او خشم آورده بود ، بخواست و او شعرى بدين مضمون خواند : « دوران من با امام محمد دراز شد و از اينكه دوران من با وى دراز شود نگران نبودم ، اكنون دور شدهام اما خانهام نزديك است و اى عجب از نزديكى خانهام و دوريم ! ترا در نزد محمد پيمبر مىبينم چون ماه شبانگاه كه عمامه و برد دارى ، اى كاش عيد باز ميگشت كه روز عيد چهرهء ترا به من نمايان مىكند » و اين بروز دوم عيد قربان
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 538
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٥٣٨