تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 539

مساهمون:

ص٥٣٩
بود ، منتصر در اين عيد با مردم نماز كرده بود . از جمله اشعارى كه در اين روز براى منتصر خواندند يكى شعرى بدين مضمون بود : « ترا در خواب كمتر بخيل ديده‌ام و از بيدارى مطيع‌ترى . اى كاش صبح را نميديدم و اى كاش شب هزار سال بود . اگر خواب را ميشد خريد قيمت آن خيلى گران ميشد . » از اشعار منتصر نيز شعرى بدين مضمون بحضور وى خوانده شد : « ترا بخواب ديدم و گوئى از چشمهء نوش خود به من آب دادى گوئى دست تو در دست من ، در يك بستر بوديم و در اين حال كه دو دست تو بدست راست من و ساق دست من بدست راست تو بود بيدار شدم و همه روز ، خود را بخواب زدم مگر ترا بخواب ببينم اما خواب نبودم . » . منتصر عبيد الله بن يحيى بن خاقان را تبعيد كرد و وزارت به احمد بن خصيب داد و از اين كار پشيمان شد ، زيرا احمد بن خصيب روزى سوار شده بود و يكى نامهء شكايتى به دو ميخواست داد و احمد پاى از ركاب درآورد و بسينهء شاكى زد و او را بكشت و مردم در اين باب گفتگو كردند و يكى از شاعران آن دوران در اين باب شعرى بدين مضمون گفت : « بخليفه بگو اى پسر عم محمد ، وزيرت را شكال كن كه لگد مىزند ، شكالش كن كه كسان را لگد نزند و اگر پول ميخواهى پول پيش وزير است » . مسعودى گويد اگر اين شاعر حامد بن عباس وزير را در كار وزارت المقتدر بالله ديده بود رفتار او را همانند ابن خصيب ميديد ، روزى يكى با او سخن ميكرد آستين خود را بالا زد و مشتى بگلوى او كوفت . يك روز ام موسى هاشمى سرپرست قصر يا يكى ديگر از سرپرستان پيش وى آمد و از گفتهء مقتدر با وى در بارهء پولى سخن گفت و وزير شعرى بدين مضمون براى او خواند : « باد در كن و بردار و بشمار كه خطا نكنى » و ام موسى را خجل كرد كه از مقصود خويش باز ماند و فورا پيش مقتدر و خانم رفت و قصه را به آنها خبر داد و كنيزان مأمور شدند تا همهء روز اين شعر را بخوانند و روز طرب و سرورى بود . و ما خبر حامد بن عباس را با خبر ديگر