تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 540

مساهمون:

ص٥٤٠
وزيران بنى عباس و دبيران بنى اميه را تا كنون يعنى بسال سيصد و سى و دو در كتاب اوسط آورده‌ايم . از ابو العباس احمد بن محمد بن موسى بن فرات براى من نقل كردند كه گفته بود احمد بن خصيب با پدر من كه عامل وى بود ، بد بود . يكى از خدمهء خاص براى من خبر آورد كه « وزير فلانى را براى تصدى عمل شما در نظر گرفته و در بارهء پدرت دستورهاى سخت داده كه پولى گزاف بمصادره از او بگيرد » و من نشستم تا فورا به پدر خويش بنويسم ، يكى از دبيران كه با من دوستى داشت پيش من بود ، من بدوست دبير خود پرداختم وى به مخده تكيه داد و خوابش برد و وحشت زده بيدار شد و گفت : « خوابى عجيب ديدم . ديدم احمد بن خصيب اينجا ايستاده بود و به من ميگفت : « تا سه روز ديگر منتصر خليفه ميميرد » گويد به دو گفتم : « خليفه در ميدان چوگان بازى مىكند و اين خواب نتيجهء بلغم و صفر است . » غذا براى ما آوردند هنوز اين سخن را بسر نبرده بوديم كه يكى پيش ما آمد و گفت منتصر خليفه از ميدان بيامد و عرق داشت بحمام رفت و در بادهنج ( بادگير ) بخفت و سرما خورد و تبى سخت كرد . » احمد بن خصيب پيش وى آمد و گفت : « آقاى من تو فيلسوف و حكيم زمانه‌اى از سوارى ميآئى بحمام ميروى و عرق دار بيرون ميآئى و در بادهنج ميخوابى . » منتصر به دو گفت : « ميترسى بميرم ؟ ديشب خواب ديدم كه يكى پيش من آمد و گفت بيست و پنج سال عمر ميكنى و من بدانستم كه اين مژدهء بقيهء عمر من است و اين مدت را در خلافت بسر خواهم كرد . » گويد : « و بروز سوم بمرد و چون دقت كردند بيست و پنج سال تمام عمر كرده بود . » . جمعى از مورخان گفته‌اند كه منتصر بروز پنجشنبه پنج روز مانده از ربيع الاول سرما خورد و نماز عصر پنجم ربيع الاخر بمرد و احمد بن محمد مستعين بر او نماز كرد و نخستين خليفهء عباسى بود كه قبرش را برجسته كردند كه حبشيه مادرش چنين خواسته بود و به دو اجازه داده بود . قبرش در سامره بود .
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 540 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي