تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 518

مساهمون:

ص٥١٨
ابراهيم بن عباس ميگفت : « حكايت ياران سلطان چون گروهى است كه بر كوهى بالا روند و از آن بيفتند و هر كه بالا رفته باشد بخطر نزديكتر است . » ابراهيم مدعى بود كه عباس بن احنف شاعر دائى او بوده است . ابو العباس احمد بن جعفر بن حمدان قاضى بنقل از سليمان بن حسن بن مخلد از پدرش حسن گويد : ابراهيم بن عباس شعر عباس بن احنف را خواند كه گويد : « اگر گويد نكند و اگر بخواهند ندهد و اگر عتابش كنند باز نيايد . بدورى من علاقه دارد و اگر به من گويد : « آب بخور » نخواهم خورد و گفت به خدا اين شعرى است كه معنى نكو و لفظ روان دارد و به گوش خوش است و نظير ندارد و من سخنى نشنيده‌ام كه از اين روانتر و ظريفتر باشد و در عين سهولت ممتنع باشد و در عين بلاغت خلاف واقع نباشد » حسن به دو گفت : « به خدا اين سخن تو از شعر او نكوتر است » از جملهء اشعار نكوى عباس بن احنف شعرى بدين مضمون است : « گناه بزرگ را از كسى كه دوستش دارى تحمل كن و اگر مظلوم بودى بگو ظالم بوده‌ام . خوشا آنكه دمى از شب را بخوابد و خوابش ببرد كه اين خوش است » اين سخن نيز از اوست : « اى عباس دل از او برگير و گر نه از غم عشق او خواهى مرد . اگر وى در شهرى آن سوى روم باشد جز در آن شهر آرام نخواهم گرفت » اى كه از رنج دورى يار و از شوق شكايت ميكنى ، صبر كن شايد فردا چيزى را كه دوست دارى ببينى » و اين سخن كه گويد : « وقتى در انديشهء هجران يا اسباب آن بود دير بدير بديدار ما آمد روى از ما نگردانيده بلكه از ملالت ديدار دوستان گريزان است . » . ابو خليفه فضل بن حباب جمحى از رياشى نقل مىكند كه جماعتى از اهل بصره گفته بودند به سفر حج ميرفتيم در راه غلامى را ديديم كه در وسط راه ايستاده و و بانگ مىزند : « اى مردم كسى از اهل بصره ميان شما هست ؟ » به دو گفتيم : « چه ميخواهى ؟ » گفت : « آقاى من كه بيمار است ميخواهد بشما وصيت كند . » همراه او رفتيم شخصى را ديديم كه دور از راه زير درختى افتاده و از جواب دادن
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 518 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي