تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 519

مساهمون:

ص٥١٩
وامانده بود ، بدورش نشستيم ، چون حضور ما را احساس كرد چشم گشود ، و از فرط ضعف به زحمت ميگشود و شعرى بدين مضمون خواند : « اى آنكه از وطن خود غريب مانده و به تنهائى از غم خويش گريانست ، هر چه گريهء او تندتر شود رنج در تنش روانتر مىشود » آنگاه مدتى از خود برفت و ما بدور او بوديم ، ناگهان مرغى بيامد و بالاى درخت بنشست و چه چه آغاز كرد ، آن جوان چشم بگشود و چه چه مرغ را شنيدن گرفت و شعرى بدين مضمون خواند : « مرغى كه بر شاخها ميگريد غم دل را فزون مىكند ، او نيز مانند من غم زده است و هر دو بر وطن خويش ميگرييم . » گويد آنگاه آهى كشيد و جان داد و ما همانجا ببوديم تا غسلش داديم و كفنش كرديم و بر او نماز كرديم ، وقتى از دفن وى فراغت يافتيم از غلام پرسيديم : « اين كى بود ؟ » گفت : « او عباس بن احنف بود » اين حكايت را ابو اسحاق زجاجى نحوى از ابو العباس مبرد از مازنى از جماعتى از اهل بصره براى ما نقل كرده است . وفات ابو ثور ابراهيم بن خالد كلبى بسال دويست و چهلم بود . بسال دويست و سى و دوم و بقولى دويست و سى و نهم متوكل على بن جهم شاعر را به خراسان تبعيد كرد و ما خبر او را با قصهء بازگشت به عراق و سفر مجدد او را كه بسال دويست و چهل و نهم بود ياد كرده‌ايم كه وقتى در ولايت قنسرين بنزديك حلب به محل معروف به خشبات رسيد ، گروه كلبيان با او برخورد كردند و خونش بريختند . وى در بارهء تبعيد خود هنگامى كه در مشرق بود شعرى بدين مضمون گفته بود : « آيا شبى به شب افزوده‌اند يا صبح را سيل برده است ، به ياد مردم دجيل افتادم اما من كجايم و دجيل كجا ؟ » . اين على بن جهم سامى با وجود آنكه مخالف امير مؤمنان على بن ابى طالب رضى الله عنه و طرفدار تسنن بود شاعرى توانا بود و شعرش روان و فراوان بود . سابقا در همين كتاب گفته‌ايم كه در نسب وى گفتگوست و سخنانى را كه در بارهء فرزندان
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 519 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي