صد و چهارده كتاب بود . و ما وفات ارباب مقالات و اهل مذاهب را با اخبار و مناظرات و اختلاف مذاهبشان تا بسال سيصد و سى و دو در كتاب اخبار الزمان و هم در كتاب اوسط آوردهايم و در اين كتاب بهر مناسبت شمهاى در بارهء آنها و هم در بارهء فقيهان و محدثان ميگوئيم . وفات ابراهيم بن عباس صولى دبير در همين سال بود وى نويسندهاى بليغ و شاعرى نكو گفتار بود و در ميان دبيران متقدم و متأخر هيچكس در زمينهء شعر برتر از او نبود ، در جوانى از شعر مال اندوخت و بدربار شاهان و اميران سفر كرد و به اميد جايزه مدح ايشان گفت .
يكى از دبيران حكايت كرده كه اسحاق بن ابراهيم برادر زيد بن ابراهيم براى او گفته بود كه وى حكومت صيمره و سيروان داشت و ابراهيم بن عباس به قلمرو وى گذشت و آهنگ خراسان داشت كه مأمون در آنجا بود و براى على بن موسى الرضا بيعت گرفته بود ، ابراهيم شعرى در مدح وى گفته و از فضيلت خاندان على و اينكه خلافت حق ايشانست سخن آورده بود . من اين قصيده را پسنديدم و از او خواستم كه براى من بنويسد او نيز نوشت و من هزار درم به دو دادم و اسبى به دو بخشيدم . آنگاه زمانه دگر شد و او بجاى موسى بن عبد الملك عهدهدار ديوان املاك شد . من يكى از عمال موسى بودم و او كه ميخواست ياران موسى را بر كنار كند مرا عزل كرد و بگفت تا ادعا نامهاى ترتيب دهند و بدادند و بر ضد من سخن بسيار آوردند ، من براى گفتگو در بارهء آن حضور يافتم و بنا به ارائهء دلايل مقبول كردم اما او نميپذيرفت .
دبيران بنفع من نظر ميدادند اما به نظر ايشان توجه نميكرد و در اثناى گفتگو سخنان زننده با من ميگفت تا وقتى كه دبيران گفتند در مورد يكى از فصول قسم بخورم و من قسم خوردم . گفت : « قسم بخلافت به نظر تو قسم نيست كه تو رافضى هستى . » گفتم :
« اجازه ميدهى نزديكتر بيايم ؟ » و او اجازه داد ، به دو گفتم : « اينكه مرا بخطر كشتن مياندازى قابل تحمل نيست ، اگر آنچه گفتى براى متوكل بنويسى جان من در خطر است و من همه چيز را بجز رافضى بودن تحمل ميكنم ، رافضى كسى است كه
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 515
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٥١٥