محمد بن جعفر انبارى نقل كردم ، گفت : « من نظير اين حكايت را براى تو نقل ميكنم : فائق خادم كه وابستهء محمد بن حميد طوسى بود براى من نقل كرد كه روزى محمد بن حميد با نديمان خود نشسته بود و كنيزكى از پشت پرده شعرى بدين مضمون خواند : « اى ماهتاب قصر ، كى طلوع ميكنى ؟ من تيره بختم و ديگرى از تو بهره ميبرد اگر آنچه را از تو مىبينم خدا مقدر كرده باشد چه كنم ؟ » غلامى بالاى سر محمد ايستاده بود و جامى بدست داشت كه به او مينوشانيد ، جام را بينداخت و گفت : « چنين كن . » و خويشتن را از خانه بدجله افكند ، كنيزك پرده را بدريد و خويشتن را از پى او بينداخت . غلامان از پى آنها فرو رفتند و هيچيك را نيافتند .
محمد شراب را قطع كرد و از مجلس برخاست .
مسعودى گويد : بسال دويست و سى و سوم متوكل بر عمر بن فرج رخجى كه از دبيران بزرگ بود ، خشم آورد و در حدود صد و بيست هزار دينار نقد و جواهر از او بگرفت . از برادرش نيز در حدود صد و پنجاه هزار دينار گرفت ، پس از آن با محمد صلح كرد كه يازده ميليون درم بگيرد و املاك او را پس بدهد . آنگاه بار ديگر بر او خشم آورد و بگفت هر روز او را پس گردنى بزنند و پسگردنىها را كه خورد شمار كردند شش هزار پس گردنى بود . و جبهء پشمين به دو پوشانيد ، آنگاه از او راضى شد و بار سوم بر او خشم گرفت و او را به بغداد فرستاد و آنجا ببود تا بمرد .
وقتى موبدان شيشهء روغنى به متوكل هديه كرد و به دو نوشت : « هديهء كوچك به بزرگ ، اگر كوچك باشد نكوتر و ظريفتر است و از بزرگ به كوچك اگر بزرگ باشد محترمتر و سودمندتر است . » .
مسعودى گويد . وفات احمد بن حنبل بروزگار متوكل در مدينة السلام رخ داد و اين در ماه ربيع الاخر سال دويست و چهل و يكم بود بدروازهء حرب در سمت غربى به خاك رفت و محمد بن طاهر بر او نماز كرد و بر جنازهء او چندان مردم حاضر
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 511
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٥١١