آن روز كه از كشتيبانان بود نخوردهام . » .
ابو القاسم جعفر بن محمد بن حمدان موصلى فقيه قبيلهء جهينه ضمن حكايت مفصلى براى ما گفت : ابو الحسن صالحى براى من نقل كرد كه جاحظ گفته بود مرا پيش متوكل ياد كرده بودند كه ادب آموز يكى از فرزندانش شوم ، وقتى مرا بديد از قيافهء من نفرت كرد و بگفت تا ده هزار درم به من بدهند و مرا بازگردانيد .
از پيش وى بيرون آمدم و محمد بن ابراهيم را بديدم كه ميخواسته به مدينة السلام باز گردد به من گفت تا با وى بروم و در كشتى او سفر كنم ، با هم سوار شديم . وقتى وقتى بدهانهء نهر قاطول رسيديم و از سامره گذشتيم ، پرده بياويخت و بگفت تا بخوانند . يك كنيز عود زن شعرى بدين مضمون خواند : « هر روز قهر و عتاب است ، روزگار ما ميگذرد و ما خشمگين هستيم . كاش ميدانستم از همهء خلق حال من تنها چنين است يا همهء عاشقان چنينند » و خاموش ماند . آنگاه كنيز ديگرى را كه سه تار مينواخت فرمود تا بخواند او شعرى بدين مضمون خواند : « عاشقان را ترحم كنيد كه كس يارى ايشان نميكند ، چقدر هجران و دورى و جفا مىبينند و صبورى ميكنند » گويد كنيزك عود زن گفت : « و بعد چه ميكنند ؟ » گفت : « چنين ميكنند » و چنگ زد و پرده را دريد و نمودار شد ، و گفتى پارهء ماه بود و خويشتن را به آب انداخت . غلامى بزيبايى او بالاى سر محمد ايستاده بود و مگسپرانى به كف داشت وقتى افتادن او را بديد ، مگسپران را بيفكند ، و لب كشتى آمد و او را بديد كه ميان آب غوطه ميزد و شعرى بدين مضمون خواند : « منم كه اگر بدانى با اين كار غرقم كردهاى » و خويشتن را از پى او در آب افكند . ملاح كشتى را بگردانيد آنها دست به گردن هم انداخته بودند ، پس از آن در آب فرو رفتند و ديگر ديده نشدند . محمد از اين كار بر آشفت و آن را سخت بزرگ شمرد و گفت : « اى عمرو حكايتى بگو كه مرا از نابودى اينان تسليت دهد و گر نه ترا دنبال آنها ميفرستم » گويد : « حكايت يزيد بن عبد الملك را به ياد آوردم كه براى رسيدگى بمظالم نشسته بود و عريضهها را بحضور
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 509
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٥٠٩