تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 508

مساهمون:

ص٥٠٨
احمد بن ابى دواد گويد : « نيكيهاى احمد بن ابى دواد بديهاى زمانه را از ياد من برده است ، هر سفرى كه در آفاق ميكنم مركب و توشهء من از كرم اوست ، اگر مركب من در آفاق ميدود انديشه و آرزوى من به پيشگاه تو مقيم است » . از فتح بن خاقان آورده‌اند كه گويد : « روزى پيش متوكل بودم و قصد داشت در قصر جعفرى بصبوحى بنشيند و بطلب نديمان و نغمه گران فرستاده بود . گويد مشغول قدم زدن بوديم و او به من تكيه داده بود و من با او سخن ميگفتم تا به جائى رسيد كه خليج نمودار بود ، صندليى بخواست و بر آن نشست و بنا كرد با من گفتگو كند ، در اين حال كشتيى ديديم كه نزديك ساحل خليج بسته بود و يكى از ملاحان ديگى بزرگ جلو خود داشت كه در آن سركه باى گوشت گاو بود و بوى آن بلند بود ، معتصم گفت : « اى فتح به خدا بوى ديگ سركه با است ، نمىبينى بوى آن چه خوش است ؟ ديگ را به همين حال پيش من آريد . » فراشان بدويدند و ديگ را از مقابل ملاحان ربودند . وقتى ملاحان كشتى چنين ديدند سخت بترسيدند . ديگ را همچنان جوشان بحضور متوكل آوردند و پيش روى او نهادند كه بوى آن را خوش داشت و رنگ آن را بپسنديد و نانى بخواست و پاره‌اى از آن جدا كرد و به من داد . خود او نيز پاره‌اى بگرفت و هر يك از ما سه لقمه بخورديم . نديمان و نغمه گران بيامدند و هر يك از آنها لقمه‌اى از ديگ بخوردند . آنگاه طعام آوردند و خوانها بگستردند و چون از غذا فراغت يافت بگفت تا آن ديگ را در حضور وى خالى كردند و بشستند . و بگفت تا آن را پر از درم كنند . كيسه‌اى بياوردند و در آن ريختند و دو هزار درم از آن بجا ماند . آنگاه بخادمى كه در حضور وى بود گفت : « اين ديگ را بگير و ببر و بمردم اين كشتى بده و به آنها بگو اين قيمت چيزيست كه ما از ديگ شما خورديم و درهمهائى را كه از اين كيسه از ديگ زياد آمده است به كسى ده كه ديگ را پخته ، زيرا نكو پخته بود . » فتح گويد : « متوكل غالبا وقتى ديگ ملاح را به ياد ميآورد ميگفت : « هرگز چيز خوشمزه‌تر از سركه باى