تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 510

مساهمون:

ص٥١٠
وى آوردند ، در يكى از آنها نوشته بود : « اگر امير مؤمنان اعزه إله مقتضى بداند كنيز خويش فلانى را بيارد كه سه آواز براى من بخواند ، سزاوار است » يزيد سخت خشمگين شد و بگفت تا يكى برود و سر او را بياورد ، سپس بگفت تا يكى ديگر را بدنبال فرستادهء اولى بفرستند و او را مأمور كنند آن شخص را پيش يزيد بيارد ، وقتى آن شخص پيش وى ايستاد به دو گفت : « بچه جرئت اين كار را كردى ؟ » گفت : « به اعتماد حلم تو و به اطمينان از عفو تو » بگفت تا بنشست و وقتى هيچكس از بنى اميه نماند بگفت تا كنيز را بياوردند كه عود خود را نيز همراه داشت . آن جوان به او گفت : « اين شعر را بخوان . » و مضمون شعر چنين بود : « اى فاطمه ، اين ناز و كرشمه كوتاه كن و اگر قصد دورى دارى زودتر كن » و كنيز بخواند . يزيد گفت : « باز هم بگو . » جوان گفت : « اين شعر را بخوان . » و شعرى بدين مضمون گفت : « برق از جانب نجد بدرخشيد و گفتم اى برق من به تو نميپردازم ، دشمنى كينه‌توز و بر آشفته كه شمشيرى چون نيزهء تيز به كف دارد مرا از تو حفاظت مىكند » كنيز نيز بخواند . يزيد گفت : « باز بگو » گفت : « بگو يك رطل شراب براى من بيارند » هنوز شراب را بسر نبرده بود كه برجست و روى بالاترين بناى يزيد رفت و خود را از سر فرو انداخت و جان بداد . » يزيد گفت : « انا لله و انا اليه راجعون » ، مگر اين احمق نادان پنداشته بود كه من كنيزم را به او نشان مىدهم و بملكيت خود بر ميگردانم . اى غلامان ، بيائيد دست اين كنيز را بگيريد و پيش كسان او ببريد و اگر كسى را ندارد كنيز را بفروشيد و قيمت او را از جانب مرده صدقه بدهيد » وقتى كنيز ميان صحن خانه رسيد چاهى را كه در خانهء يزيد براى آب باران مهيا كرده بودند بديد و خويشتن را از دست آنها بكشيد و شعرى بدين مضمون خواند : « هر كه از عشق ميمرد چنين بميرد كه عشق بى مرگ خوش نباشد » و خود را از سر بينداخت و جان داد ، محمد خرسند شد و مرا صلهء نكو داد ، بقولى اين حكايت براى سليمان بن عبد الملك رخ داده بود نه براى يزيد بن عبد الملك . گويد اين حكايت را در بصره براى ابو عبد الله