كردم و قصهاش را بپرسيدم ، گفت : « ترا به خدا مرا حفظ كن اين پيره زن مرا فريب داد و گفت در خزانهء او جعبههاى جواهرى است كه نظير آن ديده نشده است و مرا بديدن شايق كرد ، بگفتهاش اعتماد كردم و همراه او آمدم و مرا پيش شما آورد .
جد من پيغمبر خدا صلى الله عليه و سلم است و مادرم فاطمه و پدرم حسن بن على است ، حرمت آنها را رعايت كنيد . » آن مرد گفت من تعهد كردم كه او را خلاص كنم پيش ياران خود رفتم و قصه را با آنها بگفتم و گوئى بيشتر آنها را تحريك كردم گفتند :
« حالا كه كار خودت را با او كردهاى ميخواهى ما را از او منصرف كنى ؟ » آنگاه به طرف او دويدند ، من مقابل او بدفاع ايستادم ، كشاكش ما سخت شد و من زخمى شدم و بيكى كه از همه سختتر بود و بيشتر به هتك ناموس وى اصرار داشت حمله بردم و او را بكشتم و همچنان از او دفاع كردم تا او را بسلامت رهانيدم ، و دختر از آنچه بيمناك بود در امان ماند . وى را از خانه بيرون آوردم و شنيدم كه ميگفت :
« همانطور كه مرا مصون داشتى خدا ترا مصون دارد و در بارهء تو چنان باشد كه در بارهء من بودهاى » همسايگان سر و صدا را شنيدند و به طرف ما دويدند ، كارد بدست من بود و آن مرد در خون خود غوطه ميزد و بدين حال افتادم . » اسحاق گفت : « بپاس اينكه آن زن را حفظ كردى ترا به خدا و پيغمبر مىبخشم . » گفت : « قسم به كسى كه مرا به دو بخشيدهاى هرگز گناه نكنم و بنا شايستهاى دست نزنم تا به پيشگاه خدا روم . » اسحاق خوابى را كه ديده بود نقل كرد و گفت كه خدا عمل او را تباه نكرده است . و ميخواست جايزهء معتبرى به او بدهد اما او چيزى از آن را نپذيرفت .
بسال دويست و سى و نهم متوكل از ابو محمد يحيى بن اكثم صيفى راضى شد و او را به سر من راى طلبيد و منصب قاضى القضاتى داد و نسبت به احمد بن ابى داود و پسرش ابو الوليد محمد بن احمد غضب كرد و از ابو الوليد يكصد و بيست هزار دينار نقد و چهل هزار دينار جواهر گرفت و او را به بغداد فرستاد . ابو عبد الله احمد بن ابى دواد بسال دويست و سى و سوم ، چهل و هفت روز پس از مرگ دشمن خود ابو زيات
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 505
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٥٠٥