عاشق خر مادهاى شدم و چون بر جستم مرا دلباختهء دندانهاى نكو و گونههاى صاف خود كرد كه رنگ شنقران داشت ، از عشق او مردم و اگر زنده ميماندم خواريم دراز ميشد . » گويد گفتم : « اى خر من شنقران چيست ؟ » گفت : « اين از كلمات كمياب خران است » متوكل طربناك شد و خوانندگان و نغمه گران را بگفت تا آن روز شعر خر را بخوانند ، و آن روز سخت خوش بود و چنان خرسند بود كه نظير آن ديده نشده بود و ابو العنبس را حرمت افزود و جايزه داد .
ابو عبد الله محمد بن عرفهء نحوى بنقل از محمد بن يزيد مبرد گويد : متوكل به ابو الحسن على بن محمد بن على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن ابى طالب رضى الله عنهم گفت : « فرزندان پدر تو در بارهء عباس بن عبد المطلب چه ميگويند ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان فرزندان پدر من در بارهء مردى كه خدا طاعت فرزندان او را بر خلق واجب كرد و اطاعت او بر فرزندانش واجب است چه توانند گفت ؟ » متوكل بگفت تا صد هزار درم به او دادند . مقصود ابو الحسن اين بود كه اطاعت خدا بر فرزندان او واجب است و سخن دو پهلو گفت .
وقتى در بارهء ابو الحسن على بن محمد پيش متوكل سعايت كرده و گفته بودند كه در منزل او سلاح و نامهها و چيزهاى ديگر از شيعهء او هست . متوكل گروهى از تركان و ديگران را بفرستاد كه شبانه و ناگهانى بر منزل او هجوم بردند و او را در اطاقى در بسته يافتند كه پيراهنى موئين داشت . اطاق فرشى جز ريگ نداشت و او پوششى پشمين بسر داشت و رو سوى خدا داشت و آيههايى از قرآن دربارهء وعد و وعيد ميخواند . وى را به همان حال گرفتند و شبانه پيش متوكل بردند . وقتى پيش متوكل رسيد ، وى به شراب نشسته بود و جامى بدست داشت . وقتى ابو الحسن را بديد احترام كرد و پهلوى خود بنشانيد كه در منزل او از آن جمله كه گفته بودند چيزى نبود كه دستاويز تواند بود . متوكل خواست جامى را كه بدست داشت به او بدهد ، گفت :
« اى امير مؤمنان هرگز شراب به خون و گوشت من نياميخته است ، مرا از آن معاف
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 502
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٥٠٢