بگير و لباس را بالا بزن و لاغرى تنم را ببين ولى من پردهپوشى ميكنم . » .
محمد بن سماعه در فقه تصنيفات نكو دارد و از محمد بن حسن و ديگران روايت كرده است . از جملهء روايتهاى وى از محمد بن حسن كتاب نوادر المسائل است كه هزارها ورق است .
در همين سال يعنى سال دويست و سى و سوم يحيى بن معين در گذشت و هم بسال دويست و سى و پنج ابو بكر بن ابى شيبه و قواريرى كه از بزرگان و حافظان اهل حديث بشمار بودند در گذشتند . اسحاق بن ابراهيم بن مصعب حاكم بغداد نيز به همين سال درگذشت و پسرش بجايش نشست . وى اخبار نكو دارد كه نخبهء آن را در كتاب اخبار الزمان آوردهايم .
از جملهء اخبار جالب وى و حوادث پسنديدهء روزگارش حكايتى است كه موسى ابن صالح بن شيخ بن عمرهء اسدى نقل كرده كه اسحاق در خواب ديده بود كه گوئى پيغمبر صلى الله عليه و سلم به دو ميگويد : « قاتل را رها كن . » و او سخت بترسيد و در نامههائى كه از زندانبانان رسيده بود نگريست و در آن ميان از قاتل نشانى نديد بگفت تا سندى و عباس را حاضر كنند و از آنها پرسيد : آيا متهم بقتلى را پيش آنها آوردهاند ؟ عباس گفت : « بله و خبر او را نوشتهايم . » وى دوباره نگريست و نامه را در ميان كاغذها پيدا كرد ، معلوم شد بر ضد اين شخص شهادت دادهاند و او نيز بقتل اقرار كرده است . اسحاق بگفت تا او را احضار كنند وقتى بيامد و ترس او را بديد به دو گفت : « اگر راست بگويى آزادت ميكنم . » وى نقل قصهء خويش را آغاز كرد و گفت كه او با عدهاى از يارانش هر گناهى را مرتكب ميشدند و هر حرامى را حلال مىپنداشتند و در شهر ابو جعفر منصور منزلى داشتند كه در آن بهر كار ناشايستهاى دست ميزدند . يك روز پيره زنى كه براى فساد پيش آنها رفت و آمد داشت بيامد و دختركى نكو روى را همراه داشت ، وقتى دخترك بميان خانه رسيد فريادى زد و من از جملهء يارانم به طرف او دويدم و او را به اطاقى بردم و آرامش
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 504
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٥٠٤