بدار . » او نيز دست بداشت و گفت : « شعرى براى من بخوان » و او شعرى بدين مضمون خواند : « بر قلهء كوهها بسر ميبردند و مردان نيرومند حراست آنها ميكرد ، اما قلهها كارى براى آنها نساخت از پس عزت از پناهگاههاى خود برون آورده شدند و در حفرهها جايشان دادند و چه فرود آمدن بدى بود . از پس آنكه در گور شدند ، يكى بر آنها بانگ زد كه تختها و تاجها و زيورها كجا رفت ، چهرههائى كه بنعمت خو كرده بود و پردهها جلو آن آويخته ميشد چه شد و قبر بسخن آمد و گفت كرمها بر اين چهرهها كشاكش ميكنند . روزگارى دراز بخوردند و بپوشيدند و از پس خوراكى طولانى خورده شدند . مدتها خانهها ساختند تا در آنجا محفوظ مانند و از خانهها و كسان خويش دور شدند و برفتند ، مدتها مال اندوختند و ذخيره كردند و براى دشمنان گذاشتند و برفتند . منزلهايشان خالى ماند و ساكنانش بگور سفر كردند » گويد همهء حاضران از وضع او بيمناك شدند و پنداشتند متوكل در بارهء او دستور بدى خواهد داد ، اما به خدا متوكل چندان بگريست كه ريشش از اشك ديدگانش تر شد ، همهء حاضران نيز بگريستند ، آنگاه بگفت تا شراب را برداشتند و به دو گفت : « اى ابو الحسن ، قرض دارى ؟ » گفت : « بله ، چهار هزار دينار . » بگفت تا اين مبلغ را به او دادند و هماندم او را با احترام بمنزلش باز گردانيد .
وفات محمد بن سماعهء قاضى ، رفيق محمد بن حسن و رفيق ابو حنيفه در ايام خلافت متوكل بسال سيصد و سى و سوم بود . وى صد سال داشت و تن و عقل و حواسش سالم مانده بود . زن دوشيزه ميگرفت و اسب سوار ميشد كه آهسته و يورتمه ميرفت و از چيزى شكايت نداشت . سماعة بن محمد پسر او حكايت مىكند كه پدرم محمد بن سماعه ميگفت در زمان زندگى سوار بن عبد الله ، قاضى منصور مكتوبى به خط وى ديدم و شعرى داشت كه بگمانم از او بود يا شعرى بود كه پسنديده بود ، مضمون شعر اين بود : « گوشت و استخوانم را ربودهاى و آن را رها كردهاى كه ميان پوست بشكند .
مغز آن را خالى كردهاى و گوئى شيشهايست كه باد در آن صفير مىزند . دست مرا
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 503
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٥٠٣