تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 501

مساهمون:

ص٥٠١
كدام لب ميخندى و بكدام اشاره تحكم ميكنى ؟ خوبروئى كه حسنش نور ميدهد و خوبروئى مانند كرم كردن است . به خليفه جعفر متوكل پسر معتصم كه مرتضى پسر مجتبى است و منعم پسر منتقم است بگو كه رعيت از عدل تو در حريم امن است . اى بانى مجدى كه به ويرانى رفته بود ما به وسيلهء تو از پس ضلالت هدايت و از پس فقر غنا يافتيم . » و چون بدينجا رسيد پس پس رفت كه بيرون شود ابو العنبس برجست و گفت : « اى امير مؤمنان بگو او را برگردانند كه من اين قصيدهء او را جواب گفته‌ام » . متوكل بگفت تا او را باز گردانيدند . ابو العنبس شروع كرد و چيزى خواند كه اگر ترك آن خبر را ناقص نميكرد نقل نميكرديم ، مضمون آن چنين بود : « از چه كثافتى لقمه ميگيرى و از كدام دست سيلى ميخورى من سر ابو عباد بحترى را در رحم كرده‌ام . » و دنبال آن ناسزاهائى مانند اين بود . متوكل چندان بخنديد كه به پشت در افتاد و با پاى چپ به زمين ميكشيد و بگفت ده هزار درم به ابو العنبس بدهند . فتح گفت : « آقاى من بحترى كه هجا شده و بد شنيده نوميد برود ؟ » گفت : « به بحترى نيز ده هزار 9 10 درم بدهند » گفت : « آقاى من اين بصرى كه او را از شهرش آورده‌ايم شريك انعام آنها نباشد ؟ » گفت : « به او هم ده هزار درم بدهيد » و ما همگى از هزلى بهره‌مند شديم و بحترى از كوشش و تلاش و مآل انديشى خود سودى نبرد . آنگاه متوكل به ابو العنبس گفت : « قصهء مرگ خرت و اشعار او و خوابى كه ديده بودى چه بود ؟ » گفت : « بله اى امير مؤمنان از قاضيان عاقلتر بود و خطا و لغزش نداشت ، ناگهان بيمار شد و بمرد او را بخواب ديدم و گفتم : « اى خرمن مگر آبت خنك و جوت پاك نبود و من به قدر امكان با تو خوبى نميكردم چرا ناگهان مردى و قصه‌ات چه بود ؟ » گفت : « بله روزى كه پيش فلان دارو فروش ايستادى و چنين و چنان گفتى ، الاغ مادهء خوشگلى از پيش من گذشت و چون او را بديدم دلم را ببرد و عاشقش شدم و از غمش بمردم . » گفتم : « اى خر من آيا در اين باب شعرى گفته‌اى ؟ » گفت : « بله » و شعرى بدين مضمون خواند : « نزديك دكان دارو فروش