است يكى در شهرى و يكى به شهر ديگر است ، 7 8 آنكه پيش من است خبر ندارد و ثبات نيارد و آنكه از من دور است ، در جاى خود چنانست كه منم . » .
گفتم : « به خدا نكو گفتى باز بگو . » گفت : « هر چه بگويم باز بيشتر ميخواهى و اين از كثرت انس يا دانش و ادب يا دورى از غم است . تو نيز براى من شعرى بخوان . » به كسى كه همراه من بود گفتم : « شعرى بخوان . » و او شعرى بدين مضمون خواند : « ملامت و فراق و وداع و سفر ، كدام چشم است كه بر اين نميگريد ؟ به خدا از پى ايشان صبر از من برفت و چشمهء اشكم از ريختن بايستاد ، قسم به غمى كه آنها احساس ميكنند كه دل من مشتاق سفر كردگانست ، ايكاش هفت دريا كمك من بود و تنم همه اشك ميشد و فرو ميريخت و بروز فراق بجاى هر يك از اعضايم ديدهاى داشتم ! نابود باد فراق كه اگر بكوهى رسد آن را درهم ريزد ، هجران و دورى و سعايتگران و شتر ، پيشاهنگانند كه معلوم ميدارد اجل در پى است . » ديوانه گفت : « نكو گفتى و در اين معنى شعرى بخاطر من ميرسد بخوانم ؟ » گفتم . « بيار . » و او شعرى بدين مضمون بخواند : « برفتند و جلو آنها پردهها كشيده شد ، اگر اختيارشان بدست من بود نميرفتند . اى خدا خوان آهسته كن تا با آنها وداع كنيم ، آهسته كن كه با وداع جانم ميرود . اكنون جز دورى آنها كه سوار شتران رفتهاند غمى ندارم ، من بر سر پيمانم و محبت آنها را نشكستهام ، كاش ميدانستم در اين روزگار دراز چه كردهاند » مبرد گويد جوانى كه با من بود گفت : « مردهاند » ديوانه گفت : « آه . آه اگر مردهاند من نيز خواهم مرد . » و بيفتاد و جان داد و آنجا بمانديم تا او را غسل دادند و كفن كردند و بر او نماز كردم و بخاكش سپردم .
8 9 وقتى به سامره رسيدم مرا پيش متوكل بردند كه سر مست بود ، از چيزهائى كه مرا براى آن خواسته بود سؤال كرد كه جواب دادم . بحترى شاعر نيز پيش متوكل بود و بنا كرد قصيدهاى را كه در مدح متوكل گفته بود بخواند ، ابو العنبس صيمرى نيز حضور داشت ، بحترى قصيدهء خود را بدين مضمون آغاز كرد : « از كدام
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 500
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٥٠٠