تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 499

مساهمون:

ص٤٩٩
كه او نخستين پاك طينت بود ، ميگويم و سوگند ميخورم و حق ميگويم كه هيچ سياستمدارى چون تو ظالمان را نترسانيد و هيچكس چون تو انصاف مظلوم نداد . و ما اخبار وى را با نخبهء اشعارش در كتاب اوسط آورده‌ايم . دوران وزارت ابو الوزير كوتاه بود و متوكل وزارت به محمد بن فضل جرجرائى داد . سپس او را برداشت و از سال دويست و سى و سوم تا وقتى كشته شد عبد الله بن يحيى را بعنوان وزير داشت . 6 7 محمد بن يزيد مبرد گويد : بمناسبت اختلافى كه ميان متوكل و فتح بن خاقان در تأويل آيه‌اى رخ داده بود و مردم نيز در قرائت آن اختلاف كرده بودند ، پيش متوكل مرا نام برده بودند و كس پيش محمد بن قاسم بن محمد سليمان هاشمى حاكم بصره فرستاده بود كه مرا با احترام پيش خليفه فرستاد . وقتى از ناحيهء نعمان ما بين واسط و بغداد ميگذشتم به من گفتند گروهى از ديوانگان را در دير هرقل نگهدارى ميكنند . وقتى بدير هرقل رسيدم دلم خواست آنجا را ببينم ، وارد دير شدم ، جوانى ديندار و اهل ادب نيز همراه من بود ، يكى از ديوانگان نزديك من آمد ، گفتم : « تو كه از ديوانگى بدورى چرا با ديوانگان نشسته‌اى ؟ » وى ابرو درهم كشيد و صدا برداشت و شعرى بدين مضمون بخواند : « اگر وصفم كنند لاغرم و اگر بجويندم سپيد جگرم ، شيفتگيم فزون شده و بيماريم زيادت گرفته است زيرا شكايت عشق را پيش كس نميبرم ، از سوز غم دست بدل خود مىنهم و به خود مىپيچم . آه از عشق و آه از جگر من . اگر فردا نميرم پس فردا خواهم مرد ، وقتى ياد آنها ميكنم گوئى دل من شكاريست كه ميان دو دست شير است . » گفتم : « مرحبا نكو گفتى باز هم بگو . » و او شعرى بدين مضمون بخواند : « فراق كشنده است و دورى دوست دردانگيز است ، دريغ است اگر با غم و رنج بميرم هر روز چشم من بر مرگ يكى از اعضايم ميگيرد » گفتم : « بارك الله نكو گفتى باز هم بگو . » و او شعرى بدين مضمون خواند : « خدا داند كه من غمزده‌ام و غم دل نميتوانم گفت . جانم دو پاره