تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 487

مساهمون:

ص٤٨٧
رعدها گريبان ميدرد كه خاك اين قبر ، حبيب را كه دوست من بود ببر دارد كه دانا و شاعر و با هوش و اديب و صاحب رأى و عاقل بود . وقتى او را ميديد از ظرافت و نيك محضرى خويش ترا سيراب ميكرد . اى ابو تمام طائى ما بعد از تو عجايب ديده‌ايم ، با رفتن تو نه يك دوست بلكه چيزى نفيس را از دست داده‌ايم كه بروزگار نظير آن را نتوانيم يافت ، تو برادر ما بودى كه با ما دوستى صميمانه و نسبت نزديك داشتى و چون برفتى ، شب نزديكان و بيگانگان مكدر شد . روزگار روى زشت خود را نمودار كرد و چهره‌اى تاريك و عبوس نشان داد ، حقا كه مرگ در چنين روزگارى خوش است و حقا كه زندگى خوش نيست . » . حسن اشعار خوب و تعبيرات نكو دارد كه از آن جمله شعرى بدين مضمون است : « ديدگانت از فرط غم خواب را از تو باز گرفته است ، حقا بايد چشمان تو بخواب نرود كه دلت را ربوده و بگرو برده‌اند و در خاطرات رنجى نهان است . چرا هر روز مدتى توقف ميكنى و با ديار سخنى ميكنى و بر آثار مانده اشك ميريزى و از خانه ميپرسى كه ساكنانش چه شدند و بر آنها كه رفته‌اند اشك ميريزى ؟ گوئى بروزگار گذشته عاشق دلباخته‌اى نديده‌اى . بروزگار جوانى كه چون شاخى تازه بودى معذور بودى ولى اكنون كه سايهء جوانى برفت و گوئى نبود و پيرى از پس جوانى نقابى سپيد برنگ پنبه به تو پوشانيده و در چشم نكو - رويان چون خسى كه بعهد تو وفا نكنند و چون بطلب ايشان روى از تو كه روزى دلارام ايشان بوده‌اى روى بگردانند ديگر تو كه مردى هوشيارى و نيك و بد خويش ميشناسى عذرى ندارى . » . بدوران خلافت واثق بسال دويست و سىام على بن جعد وابستهء بنى مخزوم كه از بزرگان حديث و اهل خبر بود در گذشت . بسال دويست و سى و يكم واثق ، احمد بن نصر خزاعى را در محنت خلق قرآن بكشت . مسعودى گويد : « در مجلس واثق جوانى برسم نديمان حضور مييافت ، و چون