تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 485

مساهمون:

ص٤٨٥
بود و اگر خواهى چاه آب شوى . » و در بارهء صاحب اين سخن كه گويد : « از صداى تو كه چون حكم مرگ تخلف ناپذير است و بدان عادتشان داده‌اى ميترسند از بيم انتقام تو آهسته راه ميروند ، با اشاره سخن ميكنند و گفتگويشان درگوشى است . » و در بارهء صاحب اين سخن كه گويد : « وقتى به زمين پستى فرود آئى كه رضاى تو در آن باشد آرزوى جاى مرتفع نداريم . » ابن ابى الازهر گويد : « به خدا گوئى ابن مدبر را بر ضد ابو تمام تحريك كردم كه ناسزا و لعن او گفت ، به دو گفتم اين رفتار تو تازه نيست . ابو عمرو بن حسن طوسى روايتگر براى من نقل كرد كه پدرش او را پيش ابن اعرابى فرستاده بود كه اشعار قوم هذيل را پيش او بخواند ، گويد به اشعار رجز رسيديم و من رجزى را از ابو تمام بخواندم و نگفتم از اوست كه مضمون آن چنين بود : « ملامتگرى را ملامت كردم و پنداشت كه از جهل او بىخبرم هيچكس غبنى بدتر از غبن عقل ندارد ، كسى را كه در بزرگى و سالارى چون شاه و بگفتار و كردار چون بازارى است ، باميد عطايش مدح گفتم اما از آن پس كه مدتى امروز و فردا كرد رشتهء اميد مرا بريد . پس از آن بعذر نداشتن متوسل شد در حال جدى و شوخى مرا چنان مينگريست كه گوئى اسير ، حلقه‌هاى بند خود را مينگرد . گوئى من خبر عزل او را آورده‌ام . غلاف بى شمشير چه تواند كرد ، و مدح اگر بجا گفته نشود چه سود دارد ؟ » و اين اعرابى به پسرش گفت اين را بنويس ، و آن را پشت يكى از كتابهايش نوشت ابو عمرو به دو گفته بود ، قربانت شوم اين شعر از ابو تمام است ، گفت : « پاره كن . پاره كن » و اين رفتار از ابن مدبر با توجه به اينكه عالم بود قبيح است زيرا خوبى كسى را ، دشمن باشد يا دوست انكار نبايد كرد و از فرومايه و و الا مقام فايده بايد اندوخت . از امير مؤمنان على روايت كرده‌اند كه فرمود : « حكمت گمشدهء مؤمن است و گمشدهء خويش را از مشرك نيز فراگير ، از بزرگمهر پسر بختگان كه از خردمندان ايران بوده و سابقا در اين كتاب ضمن شاهان ساسانى كه ملوك
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 485 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي