آيد به من خبر بده و اگر رقعهاى داد به من برسان و اگر پيامى داد براى من بيار . » غلام گفت : « بله آقاى من . » على برفت و چند روز بعد بيامد و سراغ سندان را گرفت گفتند خفته است برفت و بار ديگر بيامد گفتند : « داخل قصر است و او را نميشود ديد . » او برفت و بار ديگر بيامد گفتند : « پيش امير مؤمنان است . » على تدبيرى كرد تا از سمت ديگر پيش معتصم رفت ، معتصم ساعتى با او بگفت و بخنديد و پس از آن گفت : « اى على حاجتى دارى ؟ » گفت : « بله اى امير مؤمنان اگر سندان ترك را ديدى سلام از من به او برسان . » معتصم بخنديد و گفت : « قصه چيست ؟ » گفت :
« قصه اينست كه كسى را ميان من و خودت واسطه كردهاى كه تو را زودتر از او ديدم و چون مشتاق ديدن او هستم از تو ميخواهم كه به او سلام برسانى . » خنده بر معتصم چيره شد و او را با سندان رو برو كرد و به سندان تأكيد كرد كه رعايت او را بكند و ديگر از ديدار معتصم باز نميماند .
معتصم در يك روز طوفانى كه شب پيش آن نيز طوفان شده بود ، از جانب غربى سر من راى ( سامره ) ميگذشت و از ياران خود دور ماند ، خرى را ديد كه لغزيده و بار خار آن افتاده است ، بار آن از خارهائى بود كه در عراق در تنور ميسوزاندند ، صاحب بار كه پيرى ضعيف بود ايستاده بود و انتظار ميبرد تا كسى بگذرد و او را براى بار كردن كمك كند . معتصم بايستاد و گفت : « شيخ چه ميخواهى ؟ » گفت : « قربانت شوم ، بار خرم افتاده و منتظرم يكى بيايد و مرا در بار كردن آن كمك كند . » معتصم برفت تا خر را از گل برون بيارد ، پير گفت : « قربانت گردم ، لباس نو و اين بوى خوش كه از تو ميشنوم براى خر من تباه مىشود . » گفت : « مهم نيست . » و فرود آمد و خر را با يك دست بگرفت و از گل بيرون كشيد ، پير متحير شد و متعجبانه او را مينگريست و ديگر بخر خود نميپرداخت . معتصم عنان اسب را روى آن گذاشت و به طرف خار رفت كه دو بسته بود و هر دو را روى خر نهاد ، آنگاه بلب بركهاى رفت و دستان خويش را بشست و بر اسب نشست . شيخ سياهبومى
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 464
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٤٦٤