كارى با تو ندارم . » معتصم چندان بخنديد كه پا به زمين ميسائيد و خندهاش بسيار سخت شد و گفت : « بسيار خوب به همين شرط با من سوار شو . » گفت : « بسيار خوب » و با وى در تخت روانى كه بر استرى بود سوار شد و ساعتى برفتند و بصحرا رسيدند ، على گفت : « اى امير مؤمنان از آن جنس مهيا شده است چكنم ؟ » گفت : « هر چه ميخواهى بكن . » گفت : « ابن حماد را احضار كن . » معتصم دستور احضار ابن حماد را بداد ، على به دو گفت بيا آهسته با تو چيزى بگويم و چون نزديك او رسيد بادى رها كرد و آستين خويش را نزديك او برد و گفت : « در آستين خود صداى چيزى ميشنوم ببين چيست » وى سر به آستين برد و بوى مستراح شنيد و گفت : « چيزى نمىبينم ولى نميدانستم كه درون لباس تو مستراحى هست . » معتصم جلو دهان خود را با آستين گرفته بود و سخت ميخنديد ، آنگاه على بنا كرد پيوسته باد رها ميكرد و به ابن حماد گفت : « به من گفتى سرفه نكن ، آب دهن مينداز و بينى مگير ، من اين كار را نميكنم اما روى تو كثافت ميكنم . » گويد باد رها كردن او دوام داشت و معتصم سر خود را از عمارى برون كرده بود ، پس از آن على به معتصم گفت : « ديگ پخته شده است ميخواهم كثافت كنم . » معتصم كه به زحمت افتاده بود بانگ برداشت : « اى غلام مرا به زمين بگذار كه الان خواهم مرد . » .
روزى على بن جنيد اسكافى پيش معتصم آمد و پس از آنكه او را بخندانيد و بذله گوئى كرد ، معتصم گفت : « اى على چرا ترا نمىبينم . مگر صحبت را فراموش كرده و دوستى را از ياد بردهاى ؟ » على گفت : « آنچه را من ميخواستم به تو بگويم تو ميگوئى به خدا تو شيطانى . » معتصم بخنديد و گفت : « چرا پيش من نميآيى ؟ » گفت : « چقدر بيايم و به تو دسترسى پيدا نكنم ، تو اكنون آقائى و گوئى از بنى ماريه هستى » بنى ماريه كسانى از مردم سياهبوم بودند كه اهل سياهبوم آنها را به خود بينى مثل ميزدند ، معتصم به دو گفت : « اين سندان غلام ترك است . » و بغلامى كه با مگسپران بر سر او ايستاده بود اشاره كرد و گفت : « اى سندان هر وقت على
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 463
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٤٦٣