على بن جنيد برو و بگو براى سوارى با من آماده باشد . » محمد پيش او رفت و گفت :
« امير مؤمنان ميگويد با او سوار شوى ، براى سوارى با خليفه آماده شو . » على بن جنيد گفت : « چگونه آماده شوم ؟ سرى بجز سر خودم آماده كنم ، يا ريشى غير ريش خودم بخرم يا قدم را بيفزايم ، من آمادهام و قدرى هم بيشتر » گفتم : « تو هنوز آداب سوارى و همراهى خليفگان را نميدانى . » على بن جنيد گفت : « آداب آن چيست هر چه ميدانى بگو . » و ابن حماد كه مردى اديب و نكته سنج بود و شغل پردهدارى داشت ، گفت : « شرط همراهى خوش سخنى و صحبت گرم است و اينكه آب دهان نيندازد و سرفه نكند و هن هن نكند و بينى نگيرد و سالار از او چندان پيش نيفتد كه ناچار شود براى سخن سر بگرداند و پيش از او پياده شود و اگر همراه اين آداب را رعايت نكند با وزنهء سربى كه خيمه را با آن متعادل كنند فرق ندارد . وى نبايد بخوابد و گر چه سالار بخواب رود ، بلكه ميبايد خويشتن را بيدار نگهدارد و مراقب همسفر خويش و اسب او باشد كه اگر آنها خواب روند و بسوئى منحرف شوند زحمتها از آن ميزايد كه معلوم است » على بن جنيد همچنان او را مينگريست ، وقتى از اين گونه آداب فراوان بگفت سخن او را ببريد و مانند مردم سياهبوم .
گفت : « به . . . ! برو به او بگو كسى با تو سوار مىشود كه مادرش بدكاره و زنش فلان كاره باشد . » ابن حماد برگشت و سخن او را با معتصم بگفت و او بخنديد و گفت : « او را پيش من بيار . » وقتى بيامد به دو گفت :
« اى على من پيغام مىدهم كه با من سوار شوى و تو نميپذيرى ؟ » گفت :
« فرستادهء تو ، اين نادان پرمدعا آداب حسان چاچى و خالويهء محاكى را از من ميخواهد ، ميگويد آب دهان نينداز و چنين مكن و چنان مكن . » و بنا كرد سخن خود را غليظ و لفظ قلم كند و با دو دست خود اشاره كند « و سرفه مكن و عطسه مكن . و اين كارها از من ساخته نيست اگر خواهى با تو سوار ميشوم به شرط اينكه اگر بادم آمد در حضور تو رها كنم و تو هم وقتى بادت آمد رها كنى و گر نه هيچ
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 462
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٤٦٢