معتصم برخاست و به من گفت : « باش تا من بر گردم » به يحيى ابن ماسويه گفتم واى بر تو رنگ امير مؤمنان بگشته و نيرويش بكاسته و قوتش برفته او را چگونه مىبينى ؟ » گفت : « به خدا او يك شمش آهن است ولى تيشهاى برگرفته و به شمش آهن مىزند . » گفتم : « چطور ؟ » گفت : « پيش از اين وقتى ماهى مىخورد چاشنيى از سركه و سداب و كرفس و خردل و جوز با آن مىخورد كه زحمت و ضررى را كه ماهى براى عصب دارد دفع كند . وقتى كله مىخورد چاشنيى با آن مىخورد كه ضرر آن را دفع كند ، و در بيشتر موارد غذاى خود را مرتب مىخورد و با من مشورت مىكرد ، اما اكنون وقتى چيزى را نامناسب شمارم با من مخالفت مىكند و ميگويد :
« بر رغم ابن ماسويه ميخورم . » من چه ميتوانم بكنم ؟ » گويد معتصم پشت پرده بود و سخن ما را مىشنيد ، من به دو گفتم : « واى بر تو اى ابو يحيى انگشت به چشمش فرو كن . » گفت : « قربانت شوم جرأت مخالفت با او ندارم . » وقتى سخن او بسر رسيد معتصم پيش ما آمد و گفت : « با ابن ماسويه چه ميگفتى ؟ » گفتم : « اى امير مؤمنان در بارهء رنگ تو كه تغيير يافته و كاهش غذاى تو كه تن ترا مضطرب و رنجور دارد با او گفتگو داشتم . » گفت : « و او با تو چه گفت ؟ » گفتم : « او شكايت دارد كه سابقا رأى او را ميپذيرفتهاى و سلامت تو خوب بوده است و اكنون مخالفت او ميكنى . » گفت : « و تو به او چه گفتى ؟ » من سخن را بگردانيدم ، گويد : « و معتصم بخنديد و گفت : « اين پيش از آن بود كه انگشت به چشم من كند يا بعد از آن . » من عرق كردم و بدانستم كه او همهء سخن ما را شنيده است و او كه اضطراب مرا بديد ، گفت : « اى احمد خدايت ببخشد من از اين سخن كه تو از شنيدن آن آشفته شدى خرسند شدم و دانستم كه اين از گفتگوهاى تفريح و انس است . » .
معتصم با على بن جنيد اسكافى مأنوس بود ، وى نكو سخن و زبان آور بود و گشاده زبانى اهل سياهبوم داشت . روزى معتصم به محمد حماد گفت : « فردا پيش
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 461
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٤٦١