عقيدهء خوارج داشت و به صد سالگى رسيده بود و هيچكس بتشييع جنازهء او نيامد و چند نفر مرد جنازهء او را برداشتند . هيچكس از وضيع و شريف از زبان وى در امان نبود و از همه بد ميگفت ، وى در بارهء ايام عرب و مسائل ديگر كتابهاى نكو دارد از جمله كتاب المثالب است كه از فساد انساب عرب سخن آورده و چيزها به عرب نسبت داده كه گفتن آن خلاف سياست است و مناسب نيست ، ابو نواس حسن بن هانى ابو عبيده را فراوان دست ميانداخت ، وى در مسجد بصره پهلوى يكى از ستونها مىنشست و ابو نواس در غياب وى بر همان ستون شعرى بدين مضمون نوشته بود كه كنايه به دو داشت : « خدا به لوط و پيروان وى درود فرستد ، ابو عبيده ترا به خدا آمين بگو . » وقتى ابو عبيده بيامد كه بجاى خود بنشيند و بستون تكيه دهد نوشته را بديد و گفت اين كار ابو نواس بچهباز بىپرواست ، اگر چه درود پيمبرى نيز در آن هست اما آن را پاك كنيد . » .
در همين سال كه سال دويست و يازدهم بود ابو العتاهيه اسماعيل بن قاسم شاعر كه زاهد و پشمينه پوش بود درگذشت . وى با رشيد اخبار نكو داشت كه قسمتى از آن را سابقا در همين كتاب گفتهايم و يكى نيز اين بود كه روزى رشيد بگفت تا ابو العتاهيه را پيش وى آرند و در راه با او سخن نكنند و نداند كه او را براى چه ميآورند ، در راه يكى از همراهان او به زمين نوشت : « ميخواهند ترا بكشند . » ابو العتاهيه فورا شعرى گفت كه مضمون آن چنين است : « شايد آنچه از آن ميترسى رخ ندهد و شايد آنچه اميد دارى واقع شود ، شايد آنچه را آسان ميشمارى آسان نباشد و شايد آنچه را سخت مىپندارى آسان شود . » .
در يكى از سفرهاى حج ابو العتاهيه همراه رشيد بود . يك روز رشيد از مركب فرود آمد و ساعتى پياده رفت تا خسته شد و به دو گفت : « اى ابو العتاهيه ميخواهى پهلوى اين ستون استراحت كنيم ؟ » وقتى رشيد بنشست رو به ابو العتاهيه كرد و گفت : « شعرى بخوان . » و او شعرى بدين مضمون خواند : « گيرم دنيا با تو سازگار
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 450
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٤٥٠