در مصر رخ داد ، مضمون شعر اينست : « اى ديار دوستان آيا كسى پاسخى ميدهد كه علاج دور افتاده باشد ؟ پاسخى نيست اما سكوت آن مايهء عبرت پرسش كنندگان است . ديار دوستان از آن پس كه محل انس بوده خالى مانده است ، مدتى در آن تفريح كرديم و سحر را بسحر رسانيديم و بنواى ساز ميان گل سرخ و نرگس و خزامى و بنفشه و سوسن و بهار نارنج و مينا و گلهاى زيبا و گلنار ، بصبوحى نشستيم ، در بهترين لحظات خوشى كه در غفلت و غرور بوديم روزگار ما را پراكنده كرد ، و از پس مدتها كه فراهم بوديم و ديار ما نزديك هم بود پراكنده شديم و از هم دور شديم . » .
بسال دويست و دهم جارچى مأمون جار زد كه هر كس معاويه را به نيكى ياد كند يا بر يكى از ياران پيمبر صلى الله عليه و سلم مقدم شمارد يا قرآن را مخلوق داند ، در حمايت دولت نخواهد بود . كسان را در بارهء علت اين فرمان كه در بارهء معاويه داد ، خلاف است و سخنان گونهگون گفتهاند از جمله اينكه يكى از نديمان مأمون حكايتى از مطرف بن مغيرة بن شعبهء ثقفى براى وى نقل كرده بود ، اين خبر را زبير بن به كار در كتاب الموفقيات كه براى موفق تأليف كرده ، آورده است گويد :
از مدائنى شنيدم كه ميگفت مطرف بن مغيرة بن شعبه ميگفت : « با پدرم مغيره سوى معاويه رفتيم ، پدرم پيش او ميرفت و با او صحبت ميداشت و پيش من بر ميگشت و از معاويه و عقل او سخن ميگفت و از اعمال او كه ديده بود بشگفت بود ، يك شب بيامد و شام نخورد و او را غمگين ديدم ، ساعتى منتظر ماندم و پنداشتم غم از حادثهايست كه در بارهء ما رخ داده است به دو گفتم : « چرا امشب ترا غم زده مىبينم ؟ » گفت : « پسرم امشب از پيش نابكارترين مردم آمدهام » گفتم : « قصه چيست ؟ » گفت : « با معاويه بخلوت بودم ، به دو گفتم اى امير مؤمنان اكنون دوران تست چه خوش است كه عدالت كنى و نيكى بگسترى كه پير شدهاى و با اقرباى بنى هاشمى خود نكوئى كنى كه ديگر از جانب آنها خطرى متوجه تو نيست . » به من گفت :
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 453
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٤٥٣