منصور با وى الفت داشت و مأنوس بود و بيشتر اوقات را با او ميگذرانيد ، وقتى خلافت به منصور رسيد از بصره پيش وى آمد ، منصور از حال زن و دخترانش پرسيد زيرا همه را به اسم ميشناخت و او را محترم داشت و نكوئى كرد و چهار هزار درم به دو داد و گفت ديگر بطلب بخشش پيش او نيايد ، وقتى يك سال بگذشت از هر پيش وى آمد ، منصور گفت : « مگر نگفته بودم بطلب بخشش پيش من نيائى ؟ » گفت : « فقط براى اين آمدهام كه به تو سلام گويم و رسم دوستى را تازه كنم . » گفت : « همينطور است كه ميگوئى » و بگفت تا چهار هزار درم به او دادند و گفت كه هرگز براى سلام يا بطلب بخشش پيش او نيايد .
و چون سالى بگذشت باز پيش وى رفت و گفت : « براى آن دو كارى كه مرا از آن منع كرده بودى نيامدهام ، بلكه شنيده بودم امير مؤمنان بيمار شده است و به عيادت آمدهام . » گفت : « ميدانم كه فقط براى صله گرفتن آمدهاى » و بگفت تا چهار هزار درم به او بدهند ، و چون سالى بگذشت دخترانش و زنش اصرار كردند و گفتند : « امير مؤمنان دوست توست ، پيش او برو . » گفت : « واى بر شما به او چه بگويم كه قبلا گفتهام : بطلب بخشش و براى سلام و عيادت آمدهام اين بار ديگر چه بهانهاى بيارم ؟ » ولى آنها اصرار كردند ، وى پيش منصور آمد و گفت : « بطلب كمك يا به قصد ملاقات يا عيادت نيامدهام بلكه آمدهام تا حديثى كه در فلان شهر از فلانى شنيديم از تو بشنوم كه از پيمبر صلى الله عليه و سلم در بارهء يكى از نامهاى خداى تعالى نقل كرد كه هر كس خدا را بدان بخواند دعايش پذيرفته و حاجتش برآورده شود » منصور به دو گفت : « بطلب آن نام مباش كه من آن را تجربه كردهام و مستجاب نيست زيرا از وقتى پيش من آمدهاى من با همان نام از خدا خواسته ام كه ديگر ترا پيش من نياورد و اكنون باز آمدهاى و ميگوئى به سلام يا ملاقات يا عيادت آمدهام . » چهار هزار درم به دو داد و گفت : « ديگر نميدانم با تو چكنم هر وقت خواستى پيش من بيا . » .
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 448
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٤٤٨