تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 447

مساهمون:

ص٤٤٧
نسب مىشود . به سال دويست و نهم واقدى درگذشت ، وى محمد بن عمرو واقد وابستهء بنى هاشم مؤلف سيرت‌ها و جنگنامه‌ها بود و حديث او را سست شمرده‌اند . ابن ابى الازهر گويد ابو سهل رازى از ديگران ، از واقدى نقل ميكرد كه من دو دوست داشتم كه يكى هاشمى بود و من سخت تنگدست بودم و عيد بيامد ، زنم گفت : « ما خودمان با بدبختى و رنج ميسازيم ولى غصهء بچه‌ها دل مرا پاره كرده كه آنها بچه‌هاى همسايه را مىبينند كه بمناسبت عيد لباس نو پوشيده‌اند و لباس آنها كهنه است ، خوب است چيزى بدست آورى كه براى آنها خرج كنى . » من به دوست هاشمى خود نوشتم كه هر چه ميتواند كمك كند ، وى يك كيسهء سر به مهر پيش من فرستاد و گفته بود كه هزار درم در آن هست ، هنوز بجاى خود قرار نگرفته بودم كه نامه‌اى از آن دوست ديگر به من رسيد كه از من كمك خواسته بود ، من كيسه را به همان صورت كه بود براى وى فرستادم و به مسجد رفتم و از شرم زنم شب را در آنجا بسر بردم ، وقتى پيش او رفتم رفتار مرا تأييد كرد و ملامتم نكرد ، در اين اثنا دوست هاشمى در حالى كه كيسه را به همان وضع كه بود همراه داشت ، بيامد و گفت : « راست بگو ، كيسه‌اى را كه براى تو فرستادم چه كردى ؟ » من نيز قصه را چنان كه رخ داده بود براى او بگفتم ، گفت : « من جز اين پول كه براى تو فرستادم هيچ نداشتم و بدوست خودمان نوشتم و كمك خواستم او نيز كيسهء مرا كه مهر خودم را داشت براى من فرستاد . » گويد : « يكصد درم از پول را به زنم دادم و باقيمانده را سه قسمت كرديم . خبر به مأمون رسيد و مرا بخواست ، قصه را براى او گفتم ، بگفت تا هفت هزار دينار به ما بدهند براى هر يك دو هزار دينار و براى زنم هزار دينار » واقدى در هفتاد و هفت سالگى بمرد . وفات يحيى بن زيد بن على بن حسين بن على نيز در همين سال به بغداد رخ داد و خبر او را سابقا در همين كتاب گفته‌ايم و هم در اين سال از هر سمان بمرد . وى در ايام بنى اميه دوست ابو جعفر منصور بود كه با هم به سفر رفته و حديث شنيده بودند ،