« المطببين مع الملوك فى المآكل و المشارب و الملابس و غير ذلك » و كتاب ابراهيم بن مهدى كه اقسام خبر دارد و كتابهاى ديگر از آن جمله است . از جمله اخبار نخبهء ابراهيم بهنگام جابجا شدن و نهان زيستن در بغداد حكايت او با مزين است و چنان بود كه وقتى بطوريكه از پيش در همين باب بگفتيم مأمون وارد بغداد شد و ديده - وران بطلب ابراهيم فرستاد و براى هر كه او را نشان دهند پولى گزاف تعيين كرد ابراهيم گويد : « در يك روز تابستان هنگام ظهر برون شده بودم و نميدانستم كجا روم تا بكوچهء بن بستى رسيدم و سياهى را بر در خانهاى بديدم پيش او رفتم و گفتم جائى دارى كه قسمتى از روز را در آنجا بسر برم ؟ » گفت : « بله . » و در را بگشود و من به اطاق وارد شدم كه حصيرى پاكيزه و متكاى چرمين تميز داشت ، وى مرا نگهداشت و در را به روى من بست و برفت ، پنداشتم كه او قصهء جايزه را شنيده و رفته است كه مرا تسليم كند در اين حال بودم كه بيامد و طبقى همراه داشت كه چيزهاى مورد حاجت از نان و گوشت و ديگ نو و لوازم آن با كورهاى پاكيزه و نو در آن بود ، به من گفت : « قربانت شوم من حجامتگرم و ميدانم كه چيزهاى من به نظر تو كثيف است ، اين چيزها را كه دست نزدهام بگير . » من كه سخت به غذا احتياج داشتم برخاستم و ديگى براى خودم پختم كه ياد ندارم چيزى خوشمزهتر از آن خورده باشم ، پس از آن به من گفت : « نبيذ ميخواهى ؟ » گفتم : « بد نيست . » و او همانطور كه در بارهء غذا كرده بود همه چيز تميز بياورد كه دست بدان نزده بود ، پس از آن به من گفت : « قربانت شوم اجازه ميدهى نزديك تو بنشينم و نبيذى بيارم و بشادمانى تو بخورم ؟ » گفتم : « بيا بنشين . » وقتى سه پيمانه بنوشيد داخل انبارى شد و عودى بياورد و گفت : « آقاى من ، حق من نيست كه بگويم آواز بخوانى ولى حرمت من بر تو واجب است . اگر خواهى ، بندهء خويش را مفتخر كنى و آواز بخوانى . » گفتم : « از كجا پنداشتهاى كه من آواز ميدانم ؟ » با تعجب گفت : « سبحان الله تو معروفتر از آنى كه ترا نشناسم تو ابراهيم بن مهدى هستى كه مأمون براى كسى كه ترا نشان دهد
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 445
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٤٤٥