تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 444

مساهمون:

ص٤٤٤
مخارج مأمون و سرداران و همهء ياران و سپاهيان او را حتى مكاريان و حمالان و ملاحان و همهء كسان اردو را از تابع و متبوع و جيره خوار ، در مدت اقامت او بپرداخت و هيچكس در اردوگاه مأمون خوردنى يا عليق براى اسبان نخريد . وقتى مأمون ميخواست از راه دجله به طرف مدينة السلام باز گردد به حسن گفت : « اى ابو محمد حاجتى دارى ؟ » گفت : « بله اى امير مؤمنان ، ميخواهم كه مقام مرا در دل خويش محفوظ دارى كه حفظ آن را جز بكمك تو نتوانم كرد . » مأمون بگفت تا خراج يك سالهء فارس و ولايت اهواز را به دو دهند و شاعران و خطيبان در اين باب سخن بسيار گفتند ، از جملهء اشعار جالبى كه در اين زمينه گفته شد ، گفتهء محمد بن حازم باهلى بود : « جشن به حسن و پوران مبارك باد ! اى پسر هارون ببين دختركى را بچنگ آورده‌اى ؟ » وقتى اين سخن به مأمون رسيد گفت : « نميدانيم نيت بد يا خوب داشته است . » ابراهيم بن مهدى مدتها پس از دستگيرى يك روز پيش مأمون رفت ، مأمون به دو گفت اين دو نفر ، يعنى معتصم برادرش و عباس بن مأمون مرا بقتل تو ترغيب ميكنند . گفت : « در اين مورد با تو همين سخن بايد گفت كه آنها ميگويند اما تو از چيزى كه مايهء ترس است به انتظار چيزى كه مايهء اميد است چشم ميپوشى . » و شعرى بدين مضمون گفت : « مال مرا پس دادى و در بارهء آن بخل نكردى و پيش از اين نيز خون مرا مصون داشتى و من تلافى آن نتوانستم كرد كه از مرگ و فقر نجات يافته‌ام ، نكو كارى تو عذر اعمال مرا از حضور تو خواست و مرا ملامت نكردى . اينكه مرا معذور داشته‌اى چون شاهدى عادل بحضور تو از من دفاع مىكند . » ابراهيم بدورانى كه در بازارچهء غالب بغداد نهان ميزيست و انتقالها كه از جائى بجاى ديگر داشت و قصهء آن شب كه دستگير شد اخبار نكو و اشعار جالب دارد كه همه را در كتابهاى سابق خويش كه اين كتاب از پى آن آمده و تذكار آنست ، ياد كرده‌ايم . يوسف بن ابراهيم دبير رفيق ابراهيم بن مهدى كتابها تأليف كرده كه كتاب