تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 438

مساهمون:

ص٤٣٨
كلبى وفات يافت . در ايام مأمون يكى در بصره دعوى نبوت كرد و او را در بند آهنين پيش مأمون آوردند ، وقتى پيش روى او آمد مأمون به دو گفت : « تو پيمبر مرسل هستى ؟ » مرسل بمعنى فرستاده و هم به معنى آزاد و رهاست ، او با استفاده از معنى دوم و سوم گفت : « عجالتا كه در بندم . » گفت : « واى بر تو كى ترا فريب داد ؟ » گفت : « با پيمبران اين طور سخن نميگويند و به خدا اگر در بند نبودم ميگفتم جبرئيل دنيا را بسر شما خراب كند . » مأمون گفت : « دعاى بندى پذيرفته نميشود ؟ » گفت . « مخصوصا پيمبران وقتى در بند باشند دعاى آنها بالا نميرود . » مأمون بخنديد و گفت : « كى ترا به بند كرده است ؟ » گفت : « اينكه جلو روى تو است . » گفت : « ما بند از تو بر مىداريم و تو به جبرئيل بگو دنيا را خراب كند ، اگر اطاعت ترا كرد ما به تو ايمان ميآوريم و تصديق تو ميكنيم . » گفت : « خدا راست گفت كه فرمود تا عذاب اليم را نبينيد ايمان نميآوريد ، اگر ميخواهى بگو بردارند . » مأمون بگفت تا بند از او برداشتند ، وقتى از زحمت بند آسوده شد با صداى بلند گفت : « اى جبرئيل هر كه را ميخواهيد بفرستيد كه من با شما كارى ندارم ، غير من همه چيز دارد و من هيچ ندارم و جز زن فلانى كسى بدنبال مقاصد شما نميرود . » مأمون بگفت تا آزادش كنند و نيكى كنند . ثمامة بن اشرس حكايت كند كه در مجلس مأمون حضور داشتم كه يكى را آوردند كه ادعا كرده بود ابراهيم خليل است ، مأمون به دو گفت : « هيچ كس را نشنيده‌ام كه نسبت به خدا جسورتر از اين باشد . » گفتم : « اگر امير مؤمنان مقتضى بداند به من اجازه دهد با او سخن كنم . » گفت : « هر چه ميخواهى بگو . » به دو گفتم : « فلانى ، ابراهيم برهان‌ها داشت » گفت : « برهان‌هاى او چه بود » گفتم : « آتش افروختند و او را در آن انداختند و آتش براى او خنك و سالم شد ، ما نيز آتشى ميافروزيم و ترا در آن مياندازيم ، اگر مانند ابراهيم براى تو خنك و سالم شد ، ايمان ميآوريم و تصديق تو ميكنيم . » گفت : « چيزى ملايمتر از اين بيار . » گفتم : « برهانهاى
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 438 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي