تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 435

مساهمون:

ص٤٣٥
« مانعى ندارد . » و پراكنده شدند » مأمون رو به من كرد و گفت : « اينها را به آسانى از سر وا كرديم » و من گفتم : « اى امير مؤمنان ستايش خدا را كه درستى و تدبير در گفتار و كردار را به تو الهام كرد . » . مسعودى گويد : « يحيى بن اكثم پيش از آنكه مناسبات او با مأمون محكم شود عهده‌دار قضاى بصره بود . به مأمون شكايت كردند كه او بسبب افراط در لواط ، اطفال آنها را فاسد كرده است . مأمون گفت : « اگر از احكام او عيبى بگيريد پذيرفته مىشود . » گفتند : « اى امير مؤمنان وى به بد كارى و ارتكاب گناهان كبيره مشهور است و در وصف امردان و طبقات و مراتب و اوصافشان سخنانى گفته كه معروفست . » مأمون گفت : « چه گفته است ؟ » قصيدهء او را كه شمه‌اى از مطالب منتسب به وى در آن بود بخواندند و از جمله اشعارى بدين مضمون بود : « چهار كسند كه گناهشان دل ميبرد و هر كه عاشقشان شود چشمش بيدار ميماند . يكى كه دنياى او در چهره‌اش جاى دارد او منافق است و آخرت ندارد . و ديگرى كه دنياى او گشوده است و پشت سر وى آخرتى فراوان است . و سومى كه هر دو را دارد دنيا و آخرت و چهارمى كه همه را تباه كرده است نه دنيا دارد و نه آخرت » مأمون اين سخنان را سخت ناپسند شمرد و گفت : « كى اين را شنيده است ؟ » گفتند : « اى امير مؤمنان از او مشهور و رايج است . » بگفت تا آنها را بيرون كردند و يحيى را از قضاوت بصره معزول كرد . ابو نعيم در بارهء يحيى و اخبارى كه در بصره داشت شعرى بدين مضمون گفته است : « اى كاش يحيى از اكثم نميزاد . و قدمش به زمين عراق نميرسيد بچه بازترين قاضيى كه در عراق ديده‌ايم . كدام دوات است كه قلم وى بدان نرسيده و كدام دره است كه اسبش در آن نرفته است ؟ » پس از آن مدتى گذشت و يحيى بحضور مأمون پيوست و نديم وى شد . يك روز مأمون به دو گفت : « اى ابو محمد اين شعر از كيست كه گويد : « قاضيى داريم كه در بارهء زنا معتقد به حد است ولى در بارهء لواط عيبى نميبيند ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان اين ابن ابى نعيم است كه ميگويد : « امير ما رشوه ميگيرد و