تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 436

مساهمون:

ص٤٣٦
حاكم ما لواط مىكند و سالار آنها سالار بدى است . قاضيى داريم كه در بارهء زنا معتقد به حد است ولى در بارهء مرتكب لواط عيبى نمىبيند ، گمان ندارد تا امت حاكمى از خاندان عباس دارد ستم از ميان برخيزد . » مأمون لحظه‌اى از شرم سر به زير افكند و گفت ابن ابى نعيم را به سند تبعيد كنند . يحيى وقتى در سفر با مأمون سوار ميشد كمربند و قبا و شمشير و يراق داشت و هنگام زمستان قباى خز و كلاه سمور ميپوشيد ولى بى باكى وى در كار لواط چنان بود كه وقتى مأمون به دو فرمان داد كه دسته‌اى ترتيب دهد كه با وى سوار شوند و كارهاى وى را انجام دهند ، وى پانصد غلام بى ريش خوش صورت مرتب كرد كه مايهء رسوائى او شد و راشد بن اسحاق در بارهء دستهء يحيى شعرى بدين مضمون گفت : « دوستان من ، با تعجب جالبترين منظره‌اى را كه چشم من ديده است بنگريد ، دستهء سياهى كه در آن جز نكو چهرهء خوش چشم و ابرو با رو و موى خوش كه كمتر مو بچهره داشته باشد پذيرفته نميشود ، پيشرفت او در قبال همگنانش به قدر جمال او و زشتى آنهاست و قاضيى آنها را بجنگ ميبرد كه با نيزه ضربتهاى سخت مىزند ، با علم و حلم آنها را نه به طرف جنگ بلكه سلامت ميراند . . . و هم راشد در بارهء او گويد : « اميد داشتيم عدالت را آشكار ببينيم اما از پس اميد مأيوس شده‌ايم ، وقتى قاضى القضاة مسلمانان لواط مىكند چه وقت دنيا و مردم دنيا اصلاح ميشوند ؟ » . يحيى بن اكثم بن عمرو بن ابى رباح از اهل خراسان و از شهر مرو از قوم بنى تميم بود ، بسال دويست و پانزدهم كه در مصر بود مأمون بر او خشم گرفت و او را در حالى كه مغضوب بود به عراق فرستاد . وى در بارهء فروع و اصول فقه مصنفاتى داشت و كتابى بنام « التنبيه » به رد عراقيان نوشته بود و ميان او و ابو سليمان احمد - ابن ابى دواد مناظرات بسيار بود . وفات ابو عبد الله محمد بن ادريس بن عباس بن عثمان بن شافع بن سايب بن عبد الله بن عبد يزيد بن هاشم بن مطلب بن عبد مناف شافعى در ايام خلافت مأمون در